خلاصه و منبع داستان را از اینجا دریافت کنید. سال انتشار کتاب 1991 می باشد.

خلاصه و منبع داستان را از اینجا دریافت کنید. سال انتشار کتاب 1991 می باشد.

خلاصه و منبع داستان را از اینجا دریافت کنید. سال انتشار این کتاب 1999 می باشد. این کتاب شروع سری داستان های کارگاه Challis توسط نویسنده استرالیایی
این کتاب نسبت به کتاب های کلیف از جذابیت و کشش زیادی برخوردار نیست ولی به علت اینکه حال و هوای شهر های کوچک ساحلی استرالیا و زبان محاوره ای مردم عامی را به تصویر می کشید برای من جالب بود.

با شنیدن این کتاب تلاش های یک ساله من به نتیجه رسید. دیگه کاملا ۹۹٪ بدون خوندن متن کتاب متوجه قصه گو با لهجه استرالیایی می شوم. پارسال همین موقع اولین کتاب را داشتم با چه بدبختی میخوندم هر صفحه ۲۰ تا لغت در می آوردم و اصلا هیچی از صدای خواننده نمی فهمیدم و یک ماه طول کشید تا با مشقت کتاب را تمام کنم تازه داستان را نیم بند فهمیده بودم. ولی این کتاب آخری را ظرف سه روز بدون کتاب گوش کردم ! حالا باید روی چند تا فاکتور بیشتر تمرکز کنم :
حیف که تا رفتنم وقت زیادی ندارم برا همین مجبورم فعلا همین لهجه استرالیایی را ادامه بدم ولی دلم برای یه کتاب خوب با لهجه امریکایی تنگ شده. به خودم قول دادم به محض اینکه تو استرالیا کارم راه افتاد اونوقت وقت زیادی دارم تا به خودم جایزه بدم .

سال نو هم با کار و کار و کار شروع شد. طبق معمول که آخر سالی همه کارفرماهای محترم یاد کارهای بزرگشون می افتند می خواهند اول سال جدید یه کار بزرگ را شو کنند. از این طرف هم همه فشار روی پیمانکار است که باید بدون وقفه سر موقع و با کمترین هزینه پروژه ها را جمع کند. امسال هم من مثل پارسال عید، تمام وقت درگیر و مشغول کار بودم. شب ها تا ۲ نصف شب و صبح سر ساعت ۹ سر کار بدون تعطیلی کار کردم. البته اگه ریا نکنم یه انگیزه مهم تو کار من پوله نه اینکه از کار زیاد خوشم بیاد ! هر چند گفتم با هزینه کم، ولی همیشه پیمانکارا بلدند چطوری آب ببندند به قیمتشون و کار ۱۰ نفر آدم را با ۳ نفر انجام بدن و پول همون ۱۰ نفر را بگیرند.
امروز دیگه از کار زیاد حالم بد شد. وقتی از پنجره دفتر، کوه را میدیدم و در هوای بهاری و آسمان آبی و در ابرها سیر می کردم، افسرده شدم. نشستم یه کم در مورد سال قبل و سال بعد فکر کنم و یه کم در مورد فلسفه کار و زندگی خودم بیشتر فکر کنم. به نظر من کار کردن و پول درآوردن برای هر کس لازمه حتی اگه به پولش احتیاج نداشته باشی. حس خالی بودن حساب بانکی و تصور اینکه خرجت از درآمدت جلوتر باشه همیشه عذاب آوره. این عذاب مستقیما بر روی حس اعتماد به نفس یک مرد قطعا تاثیر گذاره. به نظر من زمان مناسب پول درآوردن همیشه یه فرصته و این فرصت در زندگی همیشه بصورت دائمی وجود ندارد. برای همین من همیشه وقتی پروژه ای را شروع می کنم اون را به عنوان یک فرصت برای پول درآوردن در زندگی می دونم و شدیدا معتقدم باید با تمام تمرکز از این فرصت استفاده کرد. تجربه ام نشون داده ممکنه تا مدت ها این فرصت ایجاد نشود.
حالا بعد این همه کار تو سال های متوالی این پولا به چه دردم می خوره، خوب می تونم یه ماشین خوب بگیرم، بعدش برم یه ملک و بازم یه ملک دیگه بخرم و البته سالی یک بار هم یک سفر خارجی برم. یه زندگی نرمال غرق در روزمرگی های زندگی یه تهرانی. ولی بازم این احساس لعنتی ولم نمی کته و هی می گه نه اینها کافی نیست، زندگی ما کوتاه است و باید تو زندگی رفت و ریسک کرد و تجربه کرد و زندگی را لمس کرد و چه فدر قشنگ می گه سهراب که:
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف
سال ۹۰ سال خوبی برای من بود. چند تا از برنامه های بلند مدتم به نتیجه رسید. یکیش هم ویزام بود. همون فرصتی که الان 3 ساله دارم براش برنامه ریزی کردم. دید و بازدید عید با اقوام یه جورایی اعلام رسمی زمان مهاجرت و خداحافظی هم بود. عکس العمل های مختلفی را دیدم. بعضی از افسوس خود از فرصت هایی که داشتند و نرفتند می گفتند. بعضی مخالفت خودشونو با مهاجرت نشون می دادند. بعضی باور داشتند که ما دوام نمی یاریم و بزودی بر می گردیم و برخی هم از این تصمیم ما خوشحال می شدند و مطمئن بودند که موفق خواهیم شد. حالا کدوم یک از این پیش بینی ها درست از آب در می آید بستگی به خودم خواهد داشت. حالا می خواهم آرزو کنم عید سال بعد خوشحال باشم که خواهم توانست با همسر و دخترم تو استرالیا جا افتاده باشیم و خوشحال باشیم.
و شما دوست عزیزم حتما با همت و پشتکار و جدیت سالی پر بارتر از همیشه خواهید داشت. سلامتی و شادکامی شما دوستان آرزوی قلبی منه.
خلاصه و منبع داستان را از اینجا دریافت کنید. سال انتشار کتاب ۱۹۹۴ می باشد. امسال طبق برنامه ۱۰ کتاب را به لهجه استرالیایی گوش کردم. تا سال بعد..




امروز یه ایمیل با این متن برام اومد که شما دیگه نمی تونید پولی به حسابتان در استرالیا واریز کنید و به عبارتی حسابتان بلوک شده تا وقتی که به استرالیا بیایید و حضور خودتان را اعلام کنید.
فکر کنم این طور که پیش میره تا چند وقت دیگه ایران منطقه پرواز ممنوع بشه و ما باید خودمونو با شنا برسونیم به استرالیا ! بعدش هم تو استرالیا توسط پلیس بین الملل تحت تعقیب قرار بگیریم. ولی حالا که ما به انرژی هسته ای (حق مسلم خودمون) دست پیدا کردیم دیگه بقیه اش بی خیال...
چند روز پیش رفته بودم صرافی که آخرین پس انداز هامو حواله کنم به حسابم تو استرالیا، صراف همش می نالید که حساب هاشونو تو آلمان، ترکیه، کانادا بستند و الان فقط با یه حساب دانشجویی تو استرالیا داره کار می کنه. من تو دلم گفتم یارو داره بازار گرمی می کنه و می خواد بگه اینم غنیمته و هر قیمتی بگه مشتری قبول کنه ولی امروز این بلا سر خودم هم اومد. اوضاع جدی جدی داره به هم میریزه !
Dear Amir
Thank you for opening account with Commonwealth Bank
Unfortunately, due to restrictions on transactions between Australia and Iran, you will not be able to transfer any more funds into this account. You will still be able to access the funds you have already transferred into this account on arrival, once you have completed identification at your local Branch
So please do not transfer any more funds into this account and should you have any questions please do not hesitate to contact me
خلاصه و منبع داستان از اینجا دریافت کنید. این کتاب سال ۲۰۰۱ منتشر شده است. امروز یک نفر در سایت میگرنت هلپ نوشته بود که حدود یک سال طول میکشه تا شما بتونید از پشت تلفن کاملا بفهمید که نفر مقابلتون چی می گه.
این دفعه من ۳۰٪ کتاب را بدون روخوانی گوش کردم و یه کم به خودم امیدوار شدم و دارم سعی می کنم روخوانی را کلا حذف کنم. کار سختی است و احتیاج به تمرکر دارد اگر رشته کلام از دست برود باید برگشت و دوباره گوش کرد ولی ارزش این کار بعد از تحمل سختی آن مشخص می شود. قشنگی کار اینجاست که بتونی کل صحبت های یه استرالیایی را پشت تلفن بفهمی قبل از اینکه بری استرالیا..

این چند روزی که این کتاب رو خوندم فهمیدم که چقدر انگلیسی من هنوز ضعیفه ! من الان نزدیک ۱۱ ماهه که هر روز ۲ ساعت داستان های روز دنیا را به زبان انگلیسی مطالعه می کنم و این دفعه فهمیدم که هنوز خیلی کلمات رو نمیدونم. هر چه بیشتر بدانی، می فهمی که کمتر میدانی ! بخصوص این لهجه کج و مووج استرالیایی را ...

چند روزه که آرامش زورکی در بازار ارز می ببینیم. دلالها از ترس دستگیری و صراف ها هم از ترس لغو امتیاز از خرید و فروش نقدی ارز امتناع می کنند. صرافی ها نیمه تعطیل هستند و هیچ کس جواب درست حسابی نمیده. بیانیه های بانک مرکزی هم کاملا بی معنی است و هیچی ازش نمیشه پیش بینی کرد. خلاصه بحث امنیتی شده و نمیدونم منتظر چه اتفاقی باید باشم. ولی من امروز دلم رو به دریا زدم و رفتم صرافی شرفی و همه پولامو به حسابم تو استرالیا حواله کردم. از اینکه حساب باز کرده بودم خوشحال بودم چون به هیچ وجه اسکناس گیرم نیومد، ولی هر چقدر بخوام می تونم حواله کنم.
حالا چرا به این نتیجه رسیدم که الان هر چی پول دارم حواله کنم. به نظر من چند تا فاکتور برای افزایش قیمت ارز وچود دارند که اگه اینا حل بشند ارز قیمتش افت می کنه :
۱ - تورم : با توجه به بحث یارانه ها و نقدینگی و تورم های چند وقت اخیر قطعا دلار هنوز به قیمت واقعیش نزدیک نشده و با توجه به پیش رو بودن شب عید به نظر من باز هم دلار گران میشه.
۲- تحریم های خارجی : می خوام جنس بخرم باید قیمت به دلار بگیرم بعد موقع پول دادن فقط نقد به قیمت دلار روز با یه دست پول میدی با اون یکی دست جنس می گیری ! میگیم حالا چرا قیمت دلاریت رفته بالا می گه اگه بدونی چقدر سخت این جنس رو قاچاق کردم ! کلی هزینه اش شد. می گم چرا حالا قاچاق میگه چون بار رفیقمو رو تو دبی گرفتن و می گن تحریمه و مصادرش کردند ! من هم دیگه باید از یه راه دیگه بیارم فقط به خاطر تو ..
۳- نقدینگی بازار : همه میگن بزرگ ترین اشتباه نگهداشتن ريال است ! یعنی پولتو بردار سریع برو دلار یا سکه بخر حتی اگه فکر کنی خیلی گرونه ! بازم سود می کنی و ارزش پولت حفظ میشه.
۴ - سرمایه گذاری : من دو ماه پیش سکه خریدم ۵۸۰ امروز فروختم ۶۷۰ یعنی ۷٪ سود ماهیانه کدوم کسب و کار و بازار جایگزینی سراغ دارید که با کمترین زحمت اینقدر سود کنید. تا وقتی که بازار مناسبی برای جایگزینی این سود پیدا نکنم هیچ وقت کسی دست از این بازار بر نمی داره.
۵ - مدیریت بانک مرکزی : خیر سرشون بیانیه دادن و اصلا توش هر چی می گردم هیچ جا صحبتی از ماها نکرده. پس من که میخوام پولمو ببرم برای زندگی در بلاد کفر چی کار کنم! بانک که اصلا ما را به رسمیت نمیشناسه، دلار دولتی هم که مال ماها نیست ! با ۱۰۰۰ دلار مسافرتی هم که فایده ای نداره پس تا اینم ممنوع نکردند رفتم دو زار پولم رو حواله کردم.
حالا به نظر شما کدوم یکی از این فاکتورها قراره درست بشه، اونم تا چند روز آینده، تا من صبر کنم تا دلار ارزون بشه؟
۱ - بلیط امارت رفت و برگشت به سیدنی به قیمت 1،430،000 تومان خریدم.
برای خرید بلیط فقط با یه تماس با آژانس و ایمیل اسکن پاسپورت و زمان پرواز و البته بعد از انتقال پول ، بلیط را با پیک دریافت کردم. بعد رفتم شماره صندلی هواپیما را در سایت امارات رزرو کردم. برای انتخاب بهترین صندلی از سایت http://www.seatguru.com کمک گرفتم. شماره پرواز رو میدی. مدل هواپیما رو بهت نشون میده و بعد با حرکت موس، نقاط ضعف و قوت هر ردیف از صندلی هواپیما نشون میده و اینطوری می تونی یه انتخاب بی نقص داشته باشی. خیلی سایت باحالیه. برای امتحان این شماره پرواز را بدید و نتیجه را ببینید: EK414
۲ - افتتاح حساب بانکی در بانک Commonwealth از لینک زیر استفاده کردم:
http://www.commbank.com.au/personal/international/moving-to-australia/
بعد از پر کردن فرم ایمیلی می یاد و میگه شما فقط دو سه هفته قبل از اومدن می تونید حساب باز کنید. من هم که ۴ ماه دیگه برنامه رفتن داشتم. مستقیم زنگ زدم بهشون و اصرار کردم به خاطر افزایش نرخ ارز هر چه سریعتر باید من حساب باز کنم و پول حواله کنم. خلاصه بعد از ۴ بار تماس و اصرار قبول کردند و مدارک از من خواستند ولی تا الان هنوز شماره حسابی به من اعلام نکردند.
امیدوارم هر چه زودتر بتونم پولمو حواله کنم تو این یه ماه اخیر نزدیک ۳۰٪ ارزش پولمون افتاده. پولی که برای ۱۰ ماه زندگی تو استرالیا روش حساب می کردم الان باهاش ۷ ماه میشه سر کرد.
خلاصه و منابع داستان از اینجا بیابید. سال انتشار این کتاب ۲۰۰۸ می باشد.
داستان های کارآگاه کلیف هاردی استحکام و قدرت شاهکارهای جنایی را ندارد ولی خیلی واقعی به تظر می یاد و کاملا نشان دهنده ادبیات، اصطلاحات و حتی فرهنگ و منش و اخلاق استرالیایی است. من با خوندن این سری کتاب ها انگار که میرم زیر لایه های زیرین زندگی در استرالیا و با حقه بازی ها، زرنگی ها، خلافکاری ها و پیچیدگی ها و مشکلات زندگی در استرالیا آشنا می شم.

خلاصه داستان و منابع دانلود را از اینجا دریافت کنید. سال انتشار این کتاب ۲۰۰۷ می باشد.
کم کم دارم با لهجه استرالیایی کنار میام. برنامه دارم تا آخر سال یعنی ۳ ماه دیگه حداقل ۷ تا کتاب دیگه را هم تموم کنم هر ۱۰ روز یک کتاب تا مجموعا ۱۰ کتاب با لهجه استرالیایی برای امسال خوانده باشم. با اومدن ویزا انگیزم بیشتر شده و می تونم وقت و انرژی بیشتری براش بزارم. هر چند این روزها گران شدن دلار و مشکلات کاری ذهن منو بهم ریخته ولی در هر صورت تا وقتی که تو این مملکت زندگی می کنیم باید هر چند وقت یک فشار عصبی را تحمل کنیم. کلا ما را برای آرام و آسوده زندگی کردن نزاییدن !

از ۱۸ بهمن ۸۸ تا امروز ۱۰ دی ۹۰ مدت دو سال چشم انتظاری و پیگیری روزانه مسائل مربوط به مهاجرت گذشت. امروز صبح بعد از اینکه در سایت ماگرنت هلپ دیدم که یکی از اعضاء خبر از گرفتن هدیه کریسمس داده بود و ویزاش صادر شده بود به خودم گفتم شاید منم یه هدیه کریسمس داشته باشم ! و وقتی وارد سایت کنترل وضعیت ویزا شدم دیدم بله بابا نوئل کادوی ما رو هم داده و ویزای ما هم صادر شده.


سری داستان های کارگاه کلیف هاری در کتابی از Peter Corris با لهجه استرالیایی است. این اولین کتابی است که من با اکسنت استرالیایی گوش می کنم. اصلا قابل مقایسه با لهجه فاخر انگلیسی و لهجه زیبای آمریکایی نیست ولی قابل فهم است ! بعضا اصطلاحات و ساختار زبانی خاص خود را دارند که تو دیشکنری حتی اکسفورد هم پیدا نمیشه ! و فقط با حدس زدن باید منظورشون را فهمید. خلاصه داستان و منابع صوتی را می توانید از اینجا دانلود کنید. این کتاب سال ۲۰۰۹ منتشر شده است.
