روزگار نامه

من و استرالیا

امروز حدود شش ماه از تجربه شروع بیزینس شخصی من در استرالیا گذشت. وقتی که اینجا در گیر کار می شی زمان مثل برق و باد می گذره. می دونید طبق آمار استرالیای جنوبی فقط 30درصد بیزینس های شخصی اینجا موفق می شوند که به ثبات برسند و ادامه بدن. من هم از ترس اینکه کاری که شروع کردم شکست نخوره، تو پنج ماه گذشته سخت کار کردم و با همه توانم سعی کردم هر روز با تمرکز و فکر کردن، بیزینسی که شروع کردم را به نقطه ثبات و سود دهی برسونم. تو این مدت برای اینکه بتونم پیشرفتم را تو کارم ببینم شاخص درست کردم و همه اطلاعات را رو اکسل بردم و الان شاخص ها نشون می ده که دارم به ثبات می رسم!

تو این مدت سبک زندگیم عوض شد، می گن اگه زندگی پرتحرکی داشته باشی عمر طولانی تری داری! من فکر کنم با این کاری که شروع کردم یه صد سالی عمر کنم. شکم که شش پک شده، بازو ها شده همش عضله، صورت استخونی. کمربند شلوارم را از رو سوراخ آخر می بندم بازم شلوار از تنم می افته. تو ایران که بودم دو سال رفتم ایروبیک به یه همچین تناسب اندامی نرسیده بودم که با پنج ماه کار تو رستوران رسیدم! این مهاجرت کلا یعنی اینکه مثل یه پازل هزار تکه خودتو بکوبی زمین و دوباره شروع کنی از اول بچینیش ! بعدش می بینی اون شکل اول نیستی داری یه شکل دیگه ای می شی.

 بعد از این مدت الان اگه امتحان ایلتس بدم تو لیسنینگ حتما 8 رو می گیرم. شوخی نیست روزی جواب 40تا تلفن و مشتری را جواب بدی و از هر سنی و تیپی، جوان و پیر و مست و دیوانه و بفهمی چی می گن و چی می خوان! انواع و اقسام آدما را باهاشون کار کنی و سیاست داشته باشی با هر کدومشون چطوری رفتار کنی. بعضی وقت ها کم میارم و دو تا نعره حسابی سر همکارام می زنم تا یه کم سبک بشم. البته یکشون سر همین موضوع قهر کرد رفت. بی ظرفیت!

 من الان دارم کاری را انجام می دم که تخصص اصلی من نیست و گاهی وقت ها برای کار اصلی خودم خیلی دلم تنگ میشه. ولی شرایط را که در استرالیا می بینم بیشتر به این نتیجه می رسم که داشتم یک بیزینس شخصی علارغم همه سختی هاش و بالا پایین شدن درآمدش، می تونه یه امنیت مالی خوبی را بهم بده و در کنارش به دنبال ادامه تخصص خودم باشم.

بعضی وقت ها خوشحالی، میگی خوب مگه آدم چقدر زنده است بزار ببینیم یه شکل دیگه بودن چه مزه ای داره، اسمشو می زاریم تجربه جدید و کشف دنیاهای ناشناخته! بعضی وقت ها ناراحتی، فکر می کنی شکل اولی که بودی چقدر راحت تر بودی، اصلا چرا باید شکل تو عوض می کردی! اونوقت دلت برای قیافه قدیمی ات حسابی تنگ می شه.

شروع یک بیزینس شخصی در استرالیا رویای خیلی هاست. به خاطر همین رویا، خیلی از ایرانی ها و افغان ها با راه اندازی رستوران های کباب و مشتقاتش تو همین آدلاید به دنبال راه اندازی یک بیزینس شخصی هستند و این مدت مثل قارچ هر گوشه ای از شهر آدلاید کبابی راه افتاده که از نظر من که یه مدته این کار را شروع کردم اشتباه بزرگی می کنند و بزودی خیلی هاشون ضرر می بینند، چون به نظر من اینجا اکثریت مشتری ها به خاطر سابقه اجدادیشون دنبال غذا با طعم ها خاصی با منشا اروپایی مثل ایتالیا، یونان و ... هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مهر1393ساعت 15:9  توسط امیر  | 

پارک St Kilda

یکی از جذابیت های استرالیا، تخصص در درست کردن جاذبه توریستی از هر شی و موقعیتی است. دیروز به پیشنهاد یکی از دوستان به منطقه ای در شمال آدلاید رفتم. این منطقه به نظر ماننده یک ساحل دور افتاده و متروک می اومد ولی وقتی اونجا رسیدیم زیبایی و امکانات ساده ای که فراهم شده بود، زیبایی شگفت آوری را به منطقه داده بود.

چند تا سرسره ساده و یک کشتی دزدان دریایی و محلی برای آب اندازی قایق های تفریحی و کلی خانواده خوشحال تو این منطقه بودند.

http://www.weekendnotes.com/st-kilda-adventure-playground/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مهر1393ساعت 5:4  توسط امیر  | 

ختم کلام

یک بار در اوج خستگی مهاجرت تفال زدم به حافظ

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم ------- از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند -------- سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

دیگه حرفی نداشتم بزنم. خودمون خواستیم که مهاجرت کنیم پس نه وضعیت خراب اقتصادی، نه دیگران، هیچ کدوم مقصر نیستند. مثل هر کار دیگه ای اگه خاک مهاجرت را خوردی و سعی کردی، اونوقت به نتیجه می رسی و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 5:17  توسط امیر  | 

مصایب مهاجرت!

وقتی کسی مهاجرت می کنه دچار اعتیاد های جدیدی می شه که خواسته یا ناخواسته برای خودنمایی یا فرار از تفکرات منفی یا حس گذشت سریعتر زمان بهش رو می آره. بعضی از این اعتیاد ها خوبه، بعضی بده، بعضی نافرمه! من هم اعتراف می کنم که آلوده شده ام !

بعضی ها یه دوربین عکاسی دستشون می گیرن و با لنزهای تله 2 متری از هر تنابنده و منظره ای عکس می گیرند و یه وقتی به خودشون میاد که هزاران عکس با صدها گیگا بایت فایل دارند که نمی دونند چی کارش بکنند. بعد یه گالری تو فیس بوک می زنن و هر چی زور می زنند پیجشون بیشتر از 40 لایک نمی خوره.

بعضی ها دور می افتن به کافه و رستوران رفتن و با عکس های سلفیشی همراه با انواع و اقسام دسرها و کافی کیک ها و غذاهای رنگارنگ از طریق فیس بوک چشم رفقای اونور آبشون را در میارن. تا واقعا ثابت کنند اومدن خارج ! و اینجا در سرزمین رویاها دارن بدون دغدغه زندگی می کنند.

بعضی ها هم عقده ای و اینترنت پر سرعت ندیده می افتن به دانلود و هی دانلود تا از حجم فایل های دانلودی، هارد لب تاپ و دو تا هارد اکترانال جر بخوره! اصلا هم مهم نیست که چی دانلود می کنند.

بعضی ها هم که دیگه دستشون به تلویزیون ملی، سریال های GEM و من و تو و بی بی سی فارسی نمی رسه می افتن به فیلم و سریال دیدن. اولش فیلم های خوب بعدش که ته کشید همه فیلم های دو ستاره به پایین بعدش که تمام شد، با اکراه یکی دو تا قسمت اول سریال امریکایی رو می بینن یهو به خودشون میان که قسمت 89 را دارن می بینن و هنوز 39 قسمت دیگه مونده ! بعش از همون جا پلان می کنند برای یک سریال دیگه !

الان من اعتراف می کنم که معتاد شده ام. من الان تو هشت ماهه گذشته نزدیک به 200 فیلم دیده ام. آخرین سریال که در استانه اتمامش هستم Mentalist هست بعدش پلان Castle را دارم. بهتون پیشنهاد می کنم شما هم با یه سریال جذاب شروع کنید. کمک فراوانی برای پیشرفت زبان به شما می کنه.

پا نویس : من تو سایتم هیچ وقت پست خصوصی نداشتم، پس اگه شما هم سئوال خصوصی دارید من نمی تونم جوابی براتون بنویسم.

در ضمن بنده مشاوره مالی نمی تونم بدم. هر کسی نسخه خودشو داره و هر کسی باید راه خودشو پیدا کنه. شرمنده اگه جوابتون را ندادم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت 13:59  توسط امیر  | 

اندر باب پیشه جدید

الان سه ماهه که به شغل جدید رستوران داری مشغولم. منی که آخر تخصص آشپزیم درست کردن تخم مرغ با پنیر فتا بود الان متخصص در پختن شانزده نوع پیتزا و انواع و اقسام پاستاهای ایتالیایی شدم. اوایل کار فکر می کردم با یادگرفتن فن آشپزی 90 درصد کار تمامه ولی الان می بینم که فقط 30 درصدشه و بقیه اش ملقمه ای از تکنیکهای مشتری مداری، تبلیغات، مدیریت مالی و پرسنل، کنترل موجودی، زمان بندی و و و است.

اوایل که دوستانم از کار من مطلع می شدند اولین سئوالی که می کردند این بود که تلفن هم خودت جواب میدی؟ یعنی کابوس همه مهاجران وقتی که گوشی موبایل با یه شماره ناشناس زنگ می خوره ضربان قلب آدم می ره رو صد و بیست! و واقعا به نظر خودم تسلط به هیچ کدوم از مهارت های بالا برای من سخت نبود.

فقط سخت ترین قسمتش همینجا بود که بتونم یک سفارش دیلیوری از پشت تلفن بگیرم. فکر کنید باید جزئیات دقیق سفارش بدون اشتباه را با احترام بگیرید بعد آدرس و تماس و محاسبه مبلغ و جواب دادن سئوالات طرف با احترام و بدون اینکه درخواست تکرار کنی و طرف احساس آزار بکنه و آب تو دلش تکون نخوره. بخصوص اینکه یارو گشنه هم هست اصلا حوصله و اعصاب نداره. تازه الان بعد از سه ماه راه افتادم و به جرات می تونم بگم تاثیر شگرفی روی پیشرفت زبان داره. یعنی توصیه می کنم اگه اومدین اینجا اول برید کار تلفن جواب دادن پیدا کنید اونوقت سه سال جلو می افتید.

از نظر مشتری هم ما فقط مشتری استرالیایی داریم و چون تو منطقه نسبتا مرفه ای شاپ قرار گرفته خیلی باید تو کیفیت غذا و زمان بندی دقیق ارسال دقت کنیم. اوایل چند تا سوتی بد دادم که جاتون خالی از پشت تلفن فحش انگلیسی نشنیده بودیم که خوردیم! ولی الان دیگه جای فحش ازمون تشکر می کنند که چقدر پیتزاتون خوب بود و شما کارتون درسته و این حرفا.

در هر صورت این مدت بشدت گرفتار شدم و دیگه مثل گذشته نه وقت دیدن جاهای جدید را دارم و نه زمان کافی برای وبلاگ نویسی. شاد و پیروز باشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 5:27  توسط امیر  | 

حکایت رز

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد. او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟" به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم." پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.

به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا به آرزوم رسیده ام." پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد.

در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم. او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد :

"ما از بازی دست نمی کشیم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم وقتی که از بازی دست بکشیم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."

"ما وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خودشون هم نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، من می توانستم برای مدت يكسال در تخت خواب بمانم و به دیوار نگاه کنم و هشتاد و هشت ساله باشه. هركسی می‌تواند پير شود و نياز به هيچ استعداد خدادادی ندارد، ولی با دست یابی به رویاها و با يافتن فرصت ها برای تغيير همیشه جوان خواهیم ماند."

"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، ولی برای كارهايی كه انجام نداده افسوس می خورد."

 در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید بهش برسید، دير نيست.

Don’t be most people; most people don’t achieve their dreams.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت 8:39  توسط امیر  | 

معرکه مهاجرت - قسمت 2

در اقنصاد کشورهای توسعه یافته مثل استرالیا، بیزینس هایی که این اقتصاد را می گردانند، هر کدام سهم مشخصی از بازار دارند. به عبارتی حلقه ها شکل گرفته و افراد جایگاه مشخصی دارند و وظایف تعریف شده است. حالا اینجا به سختی می شه تو این مدل اقتصادی بیزینس جدیدی را راه انداخت و به موفقیت رسید. جذب مشتری و ایجاد یک بیزینس جدید تو این سیستم خیلی مشکله. اگر هم بدست بیاد، احتیاج یه سرمایه و تجربه بالایی داره یا یک نوآوری جدید که باز کار ساده ای نیست.

نقش مهاجرها هم تو این سیستم مشخصه، کارگران جوان و پر انرژی که با داشتن تخصص حاضر و آماده در خدمت این سیستم قرار می گیرند. در ازای این خدمت هم می توانند تو یک بعبارتی مدینه فاضله زندگی کنند. این مدینه فاضله از جایی که قبلا توش بودند خیلی خیلی بهتره و به عبارتی به آروزهاشون برای زندگی در خارج مدرن و شیک می رسند. و نهایتا هم پاداش سیتیزن شیپ بهشون تعلق می گیره.

ولی به خاطر همین سیستم سرمایه داری، در کارشون باید بهره وری خیلی بالایی داشته باشند و با سال ها کار کردن و مالیات دادن به سیستم و دریافت وام بهش خدمت کنند. اینجا هیچ وقت برای مهاجرها درآمد باد آورده ای متصور نیست! بلکه دستمزدی را دریافت می کنند که با دادن اجاره یا اقساط و هزینه های دیگر می توانند بعد از 30 سال به آرامش برسند!

و سیستم طوری طراحی شده که در صورت داشتن یک کار، امکان مالکیت خانه و ماشین را دارید ولی برای اینکه از شر وام رها بشید، باید 20 تا 30 سال بدون وقفه کار کنید. البته در مقایسه با سیستم ایران خوب به نظر جالبتره که شما 30 سال پول جمع کنید و آخرش یک خروس قندی هم بهتون ندن! چون دیگه پولتون ارزشی نداره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 8:8  توسط امیر  | 

معرکه مهاجرت - قسمت 1

مطلبی بود که مدتها بود می خواستم در موردش بنویسم. یکی از مهارت هایی که شما در مهاجرت خیلی بهش احتیاج دارید برآورد درست از وضعیت و شرایط خودتون و درک شرایط اطراف هست. یعنی چی؟

همه ما ظرفیت های خودمون را داریم. درک این ظرفیت در وارد شدن به معرکه های زندگی نقش اصلی را در پیروزی یا شکست ما دارد. خوب اوایل که اومده بودم خارج همه چی برام تازگی داشت. تمیزی و زرق و برق خارج چشم آدم را می زند. بعد از چند ماه این احساس از بین رفت و جاش یه احساس تو خالی بودن و بیهودگی گرفت. هر وقت که از خونه خارج می شدم خودم را تو یه دنیای غریبه با هیچ ارتباط عاطفی پیدا می کردم و همش به خودت تلنگر می زدم که اینجا کجاست؟ و من اینجا چی کار می کنم؟ و اصلا چرا اومدم؟ این احساس تا مدت ها ذهن من را درگیر کرده بود.

هیچ نتیجه ای نگرفته بودم و این مرحله ای بود که من داشتم به سمت تسلیم شدن می رفتم. جراتشو داشتم که قبول کنم شکست خوردم و برگردم، ولی وقتی اولین باری که به تهران برگشتم به این نتیجه رسیدم که موندن تو استرالیا ارزش داره و باید بیشتر سعی کنم و از هزینه کردن نترسم.

می دونید چرا ماها تو کشور خودمون آدم های موفقی هستیم. چون ایجاد روابط کاری برامون ساده است و از محیط و پیچیدگی های زندگی تو تهران خبر داریم. به فکرم رسید نقطه ضعف من همینه! با گوشه خونه نشستن و سایت ها را شخم زدن و رزومه ایمیل زدن و چند تا تلفن زدن به هیچ جا نمی رسم.

پس وقتی برگشتم شروع کردم یه دیدن مردم اطرافم، ببینم اینجا مردم چطوری کار می کنند، چطوری رفتار می کنند، سعی کردم دوست پیدا کنم. رفتم تو مجامع مهندسی، رفتم تو بیزینس های کوچیک، یه مورد هم جرات کردم رفتم تو بیزینس بزرگ میلیون دلاری، با همشون صحبت کردم. کم کم شروع کردم به شناختن محیط اطرافم که جریان چیه؟ روابط آدم ها چطوریه؟ کی چطوری پول در می آره؟ کی پولداره؟ از چه راهی پولدار شدن؟ بهترین بیزنس ها کدومند؟ بدترین ها کدومند؟ راه های کار کردن چطوریه؟ خلاف کارا اینجا چکار می کنند! دلال ها، کاسب ها را شناختم با همشون ارتباط گرفتم. با همشون تماس داشتم حتی برای صرف کافی دعوتشون می کردم. آدم های بدرد بخورد و بدرد نخور را پیدا کردم می تونم بهتون بگم که من نزدیک 20 باک بنزین زدم تا همه جای این شهر را زیر و رو کنم.

این شهر غریب خارج، کم کم برای آشنا شد. سری بعدی که تهران اومدم یکی ازم پرسید شیخ بهایی کجاست من یک دقیقه فکر کردم تا یادم اومدم شیخ بهایی کدوم وره! از خودم تعجب کردم دیگه تهران برام ناآشنا شده بود و داشتم فراموشش می کردم! این یعنی چی؟ احساس غریبی بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 اردیبهشت1393ساعت 5:22  توسط امیر  | 

جوجه را آخر پاییز می شمرند!

این روزها آدلاید زیباست و رنگ پاییز همه جا را گرفته و من مزد زحمات چندین ماه خودم را گرفتم و بالاخره صاحب شغل خودم شدم. همه جای دنیا روابط و آشنا کار می کنه و اینجا ده برابر بیشتر ! با کمک دوستانی که در این مدت باهاشون آشنا شدم و کمک هایی که به من کردند بالاخره تونستم رستورانی به نام خودم بگیرم.

الان به جرات بهتون بگم که رستوران داری اصلا کار ساده ای نیست و از نظر من که سالها پروژه های مهندسی انجام داده ام، مدیریت یک رستوران کار زیبا، پر فشار و کم از یک کار مهندسی نداره. قبل از اینکه بطور جدی وارد این کار بشم فکر می کردم دیگه تجربیات فنی خودم بدون استفاده می مونه ولی الان همون دانش داره به من کمک می کنه که ظرفیت کاری رستوران را بالا ببرم و فرآیند سنتی را تبدیل به یک فرآیند مکانیزه بکنم.

و این عکس زیبا تقدیم به شما که یکی از دوستانم از پاییز آدلاید گرفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 4:30  توسط امیر  | 

یک تجربه - قسمت آخر

مضمون ایمیل آقای وکیل مالک یک صورت حساب 2000 دلاری بود! ایشان بر اساس تعداد ایمیل ها و تماس های رد و بدل شده و به میزان تعداد صفحات و دقیقه ها من را شارژ کرده بود و به من هفت روز مهلت داده بود که پولش را پرداخت کنم. در غیر اینصورت کلیه هزینه های دادگاه به علاوه سود تاخیر را باید می دادم ! من چند بار ایمیل را بالا و پایین کردم. اصلا متن نامه برای قابل باورم نبود. اینقدر عصبانی شده بودم که داشتم جواب طرف را با عصبانیت می دادم که شما وقت من را دو ماه تلف کردید و کلی هزینه کردم و با بهانه ها و شرط های الکی کار منو بهم زدید، حالا من باید به شما پول بدم! ولی حقیقتش ترسیدم جوابی بدم و به نظرم رسید یه اشتباه می تونه بهانه خوبی برای این آقای وکیل باشه باید قبلش با یک آدم مطلع مشورت می کردم.

بدلیل اینکه من تو این مملکت تازه وارد هستم. در واقع ممکنه از ترس اینکه نکنه اقامتم دچار مشکل بشه با یک تهدید و از روی ترس مجبور بشم پول را بدهم. و این نقطه ضعف را خیلی ها اینجا می دونند و ازش سو استفاده می کنند. من با واسطم صحبت کردم و به خاطر پورسانت ایشون ول کن نبود و سعی داشت هر طور شده معامله را جوش بده. ایشون قول داد درستش کنه و مستقیم با مالک پدر صحبت کرد و ظاهرا ایشون را نرم کرد که شرایط اولیه را تعدیل کنه و این اتفاق افتاد و شرایط معتدل جدیدی به من اعلام شد.

من شرایط جدید را معقول دیدم و اعلام آمادگی مجدد برای ورود به قرارداد کردم و دوباره برام امیدها زنده شد و کلی خوشحال شدم. دوباره بعد از دو هفته جواب اومد که شرایط دیگری هم لازمه از جمله بیمه کامل مغازه و بیمه کارمندان و ... این بار من دیگه واقعا کلافه بودم و هر بار درخواست های جدید و نا معقولی توسط مالک مطرح می شد و هر بار حرف خودشو عوض می کرد. بالاخره به کمک وکیلم برای بار دوم و نهایی از قرارداد خارج شدم و مبلغ سپرده خودم را گرفتم و خلاص.

هفته بعد دوباره یک صورت حساب جدیدی به دستم رسید به مبلغ 4000 دلار !!!! بابت اینکه وقت مالک را گرفتم! این بار قضیه جدی بود باید سراغ وکیل می رفتم. با نشان دادن قرارداد و مدارک مستند به من گفتند که ایشان طبق قرارداد نمی تونه شما را مجبور به پرداخت کنه، ولی اون مالک بیزینس را که در مغازه هست مجبور هست که این پول را بده. این مصادف شد با برگشت من به تهران، بعد از یک ماه که برگشتم. خبردار شدم که این صورت حساب مایه اختلاف شده و مالک مغازه با مالک بیزنس دعواشون شده و ایشان شبانه مغازه را تخلیه کرده و با ندادن سه ماه اجاره و اون صورتحساب از اونجا فرار کرده! حالا خوب شد مرکز خرید را آتیش نزد چون اینقدر از بهم خوردن معامله عصبانی بود که یک بار به من گفت اینجا را کلا آتیش می زنم.

و اینکه از قائله جستم و شد یه داستان برای شما و یه تجربه برای من! همه وبلاگ های مهاجران از مصاحبه و کارمندی و استخدام و بیکاری می نویسند، من یه کم فضا را براتون عوض کردم. از این قصه ها دو، سه تا دیگه دارم. اگه استقبال شد ادامه می دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 فروردین1393ساعت 14:33  توسط امیر  | 

یک تجربه - قسمت 2

در تماس اول با مالک، ایشان شخصی را به عنوان وکیل خود به من معرفی کرد که کلیه تماس ها باید از طریق ایشان صورت بگیرد. این شخص یک وکیل بود و پسر مالک هم بود. در برخورد اول ایشان از من یک سری سئوال از وضعیت اقامتی، سابقه کاری، دارایی های شخصی و حساب بانکی کرد. که من تمام تلاشم را کردم که صادقانه همه چیز را بهشون ارائه کنم ولی تو یه مورد دروغ مصلحتی گفتم که من 5 ساله تو این کارم و می دونم کارش چطوریه. بعد از اینکه من جواب مالک را دادم مدتها از ایشون هیچ خبری نشد و هر بار با یک بهانه ای جواب من را عقب می انداخت.

در این اثنا من دائم تحت فشار بودم که کل مبلغ را تسویه کنم و برم تو مغازه مستقر شم تا قرارداد اجاره را دریافت کنم. یه چیزی که اینجا من را نجات داد توصیه وکیلم بود که تا وقتی قرارداد اجاره امضاء نشده، نه به کسی پول بده نه چیزی را تحویل بگیر. برای همین من جلوی این وسوسه مقاومت کردم که بیزینس را تحویل بگیرم و شروع کنم به دلار گرفتن! ولی اگه پول داده بودم دیگه بازی را باخته بودم. میدونید ماها اصولا خیلی زود نمک گیر می شیم و کلا اهل مرام و معرفتیم. من هم که تا اون موقع برایم همه چی خوب پیش رفته بود و مالک بیزینس طبق فرهنگ ایرانی به من خیلی محبت کرده بود، دیگه داشتم پوله رو می دادم ولی هر جوری بود مقاومت کردم و نه گفتم.

بعد از حدود یک ماه پیگیری جواب وکیل مالک اومد که به خاطر اینکه شما ویزای موقت هستید و اینجا ملک ندارید و حساب بانکی تون پول زیادی نیست باید برید برامون دو نفر ضامن بیاری و شش ماه از بانک گارانتی برای اجاره ملک بگیرید و سه ماه اجاره را پیش بدی و چندین شرط نا متعارف دیگه! من دور افتادم به اینکه این چی می گه اصلا عرف این قضیه چیه. واسطه دائما تو گوشم می خوند همه چی آرومه این شرط ها نرماله و تو تازه کاری و باید صابونش را به تنت بزنی و دفعه دیگه وقتی سابقه پیدا کردی دیگه همه چیز حله و این حرفا. من تصمیم گرفتم برم سراغ چند تا آدم که تو این کار نفعی ندارند و بتونند بهم کمک فکری کنند. چند تا مشاور دولتی خوب و مجانی می شناختم رفتم سراغشون. هیچکس این شروط را تایید نکرد.

بعد از تحقیقاتی که کردم متوجه شدم این مالک یونانی مغازه یکی از پول دار ترین و خسیس ترین ملاکین آدلایده. پدر پنجاه سال پیش به آدلاید وارد شده و بخش های بزرگی از مزارع اطرف شهر را خریده. در سال های اخیر به علت رشد شهر این مزارع به زمین های گران قیمتی تبدیل شده و ایشان پس از فروختن زمین ها دو تا مرکز خرید بزرگ ساخته و الان سالهاست که با گرفتن اجاره مغازه ها هر روز پول دار تر میشه. ماهی 300 هزار دلار اجاره دریافت می کنه. پسر ایشان که وکیل شده و با شناختی که از قانون داره هر کاری بخواد می کنه و هیچ کسی از کار کردن با اینها راضی نیست و همه اونها به خساست و سفت و سختی در معامله می شناسند.

من تصمیم گرفتم از معامله خارج بشم و به وکیلم اطلاع دادم که به خاطر اینکه سر تاریخ معین مغازه بهم تحویل نشه، قرارداد بهم خورده و من حق دارم از قرارداد بدون هیچ جریمه ای خارج بشم. وکیلم به طرفین این موضوع را اعلام کرد و قرارداد کنسل شد. چند روز بعد من از پسر مالک ایمیلی دریافت کردم که اصلا برام قابل باور نبود....

+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393ساعت 4:7  توسط امیر  | 

یک تجربه - قسمت 1


When somebody shares, everybody wins. -- Jim Rohn

تو این پست براتون یه تجربه را تعریف می کنم تا بدونید همه جای دنیا همه جور آدمی پیدا می شه. فکر نکنید چون اینجا استرالیاست و کشور قشنگیه پس همه مردمش آدم های خوب و نازنینی هستند. اینجا قانون حرف اول را می زنه. عدم اطلاع از قانون و قدم گذاشتن تو راه های اشتباه جبران ناپذیره. اینجا خیلی ها به علت عدم اطلاع از قانون کلاه سرشون میره یا ازشون سوء استفاده میشه. تو این مسیر توصیه ارزشمندی که یک لبنانی به من کرد این بود که در استرالیا برای شروع هر کاری در کنارت یک وکیل و یک حسابدار خوب داشته باش، چون به قانون مسلط هستند.

چند وقت پیش بعد از مدت ها گشتن برای یک بیزینس خوب یکی از واسطه ها شاپی را به من معرفی کرد. من بعد از اولین بازدید از آنجا و صحبت با مالک بیزینس مشتاق به خرید اون شدم. این شاپ یک پیتزا فروشی به همراه مرغ و ماهی و کباب ترکی بود که بیشتر سفارش های بیرون بر را آماده می کرد. از مزیت های این شاپ قرار گرفتن تو یک مرکز خرید پر رفت و آمد با یک پارکینگ بزرگ و نداشتن رقیب در شعاع پنج کیلومتری منطقه بود. ساعت کاری مغازه فقط 4 ساعت در روز بود و این پتانسیل را داشت که اگر تمام روز باز باشه درآمدش حداقل 50 درصد رشد کنه. در ضمن با کمی دستکاری در چینش مغازه می شد داخل مغازه هم غذا سرو کرد.

تنها ایراد مغازه کرایه بالاش بود که یه کم من را نگران می کرد ولی با صحبتی که واسط با مالک داشته بود قرار بود که یه کم به من تخفیف بده. البته بنا به تجربه من پیدا کردن بیزینسی که همه فاکتورهای خوب را با خودش داشته باشه یه جورایی غیر ممکنه! همیشه باید از یک سری فاکتورهای خوب چشم پوشی کرد تا به نتیجه رسید.

از قضا این مغازه مالک بیزنسش ایرانی بود و اسمش هم اسم بابای خدا بیامرزم بود و من با تعجب به همه می گفتم، ببین همه دنیا را گشتیم همه جور آدم دیدم و آخرش از یه هموطن هم اسم پدرم دارم مغازه می گیرم!! چانه زنی روی قیمت شروع شد و بعد از دو سه هفته به توافق رسیدیم و قرارداد امضاء کردیم. قیمت گذاری روی یک بیزینس و روش های چانه زنی بحث دیگری است که وابسته به فاکتورهای زیادی است. در استرالیا برای خرید بیزینس راه و رسم قانونی و مختلفی را دولت تعریف کرده.

بهترین روش اینه که خریدار مبلغی را به عنوان تضمین خرید در حساب قانونی واسط یا وکیل قرار می دهد. سپس در شاپ بطور تمام وقت مستقر می شود و شاهد فروش روزانه می باشد و در انتها دخل را شمرده و صورتجلسه می کنند. بعد از دو هفته جمع دریافتی ها اگر از ادعای اولیه فروشنده کمتر باشد، خریدار مجاز به بهم زدن قرار داد می باشد و مبلغ خود را پس می گیرد. ولی اگه خریدار جا بزند اونوقت سپرده خود را از دست می دهد. البته گاهی وقت ها از دست دادن سپرده بهتر از خریدن یک بیزینس مشکل دار است! خیلی وقت ها تو همین فروش روزانه طرف به همه فامیلاش میگه دو هفته مهمون من هر شب زنگ بزنید پیتزا سفارش بدید، من پولش را بعدا باهاتون حساب می کنم! اون وقت فروشش دو برابر میشه! این هم خودش داستانیه برای اینکه سرتون کلاه نره باید چی کار کنید؟

بعد از امضاء قرارداد و من دو هفته تمام وقت در این شاپ مستقر شدم که هم برایم آموزش بود و هم بخشی از قرارداد برای اثبات گردش مالی مغازه. همه چیز خوب پیش رفت و مبلغی که ادعا شده بود درست بود. من هم از فرصت استفاده کردم و کل بیزنس طرف را تحلیل کردم. کل فرآیندهای و ایتم های خرید، تهیه، منو، فروش و تبلیغات، مالیات و فرار مالیاتی! دیگه اینکه مالک بیزینس کل تجربه ده ساله خودشو به من منتقل کرد. البته در فرآیند خرید بیزینس، مالک دو هفته بعد از این مرحله می بایستی در کنار خریدار قرار بگیرد. یعنی بعد از اینکه کل پولش را گرفت و بعدش آموزش کامل کار را هم منتقل میکنه. ولی از اونجا که ما توافق و اعتماد کردیم ، همه کارها را در طی دو هفته اول انجام دادیم.

حالا نوبت انتقال قرارداد اجاره مغازه به من بود که باید سراغ مالک می رفتیم تا پس از اینکه من را تایید کرد، قرارداد نفر قبلی را به من منتقل کند. از اینجا به بعد مشکلات من شروع شد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 فروردین1393ساعت 3:59  توسط امیر  | 

سال جدید

بعد از یک ماه از تهران به آدلاید برگشتم. این یک ماه به برای من خیلی خوب بود. یه لیست بلند بالایی از کارها را انجام دادم و چند تا از پروژه هامون تحویل داده شد و کلی رستوران برده شدم ! اینقدر کباب جویدم که دو تا از دندان هام شکست. حالا 10 کیلو اضافه وزن پیدا کردم. بعدش دوباره عزمم را جزم کردم و باز برگشتم به استرالیا تا سینه خیز رفتن را ادامه دهم و تناسب اندام خودم را بدست بیارم.

دو هفته پیش پذیرش دانشگاهم اومد که برای مقطع فوق لیسانس اپلای کرده بودم و با صحبتی که با مدیر گروه رشته ام داشتم قرار شد که درس را بصورت پارت تایم در مدت بیشتر از دو سال تمام کنم. ولی هنوز تصمیم قطعی برای ورود به دانشگاه را نگرفتم. چرا، چون هزینه اش خیلی بالاست. به خاطر ویزای موقت ما باید کل شهریه دانشگاه را ماننده دانشجو خارجی بدیم. ولی شاید ارزش داشته باشه! به خاطر اینکه من یه آدم فنی هستم و اگه بخوام در رشته تخصصی خودم که سالها کار کردم بمونم باید یه مدرک از استرالیا را بگیرم و در ارتباط قرار بگیرم. شاید هم نه چون با اون پول من می تونم خرید یک خونه را استارت بزنم ! حالا به نظر شما علم بهتر است یا پول در آوردن؟

راه اندازی بیزینس هم بعد از دو تا تجربه ناموفق الان به جاهای خوبی رسیدم. الان اطلاعاتم نزدیک به دلال هایی است که اینجا بیزینس خرید و فروش می کنند و کلی آدم تو این کارها می شناسم و بالاخره بزودی نزدیک به تحویل گرفتن یک پیتزا فروشی هستم. منتها این بار سعی می کردم همه اتفاقاتی که برام افتاده را در نظر داشته باشم و در کمال احتیاط با مشورت و تحقیق کامل و بدون عجله حرکت کنم.

ماه Feburary و March تو آدلاید خیلی مهم هستند. به خاطر اینکه مهمترین فستیوال ها و رویدادها سال در این دو ماه اتفاق می افته و متاسفانه من به خاطر مسافرت و مشغله کاری نتونستم تو هیچ کدومش شرکت کنم دو تا از مهمترینشون فستیوال Fringe و مسابقات ماشین سواری V8 ماشین های 8 سیلندر بود که از دست دادم و نتونستم براتون مطلبی بزارم ولی سعی می کنم در مورد هر کدوم از این دو تا اتفاق مهم بزودی بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 فروردین1393ساعت 17:42  توسط امیر  | 

سال نو

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده!

سال نو شما مبارک.

@ شعر از سهراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 8:59  توسط امیر  | 

تحلیل روز

بله این بار که تهران هستم به نظرم نسبت یه هشت ماه پیش اوضاع فرق کرده. روحیه مردم بهتر شده و برخوردهای عصبی کمتر شده. امروز یه جوانکی تو تاکسی با آهنگ تبلیغی شامپو گلنار شروع کرد به بشکن زدن، بعد یه نگاه به من می کرد ببینه من چیکار می کنم من هم یه لبخند تحویلش دادم. اون هم بشکنش افتاد تو قر گردنش و الکی خوشحال بود. الان همینجوری مردم غمگین شهر تهران الکی خوشحال به نظر می رسن.

اوضاع اقتصادی به نظر من فرقی نکرده، ولی همین ثباتی که احساس میشه امید ها را زنده کرده. اتوبان صدر راه افتاده و شهر از حالت یه کارگاه ساختمانی پر خاک و خل داره در میاد. ساختمان های جدید و شیکی از تمام کوچه های شهر سر در آورده اند و به خاطر رقابت در فروش همه با نور پردازی و نماهای فاخر خودنمایی می کنند.

ولی هنوز ترافیک و آلودگی هوا غوغا می کنه و از نظر من بدتر شده. هوای همه جا مزه دود ماشین میده و اون ابر زشت سیاه همش رو شهر خوابیده. از ترافیک شهر همه می نالند و از آینده می ترسند که یک روزی این شهر تبدیل به یک پارکینگ بزرگ خواهد شد. چشمهام که این روزها میسوزه نگران بچه های شهرم میشم که چرا باید سهمشون از زندگی این باشه.

ولی هنوز تهران برای بعضی ها همون شهر فرصت های پول دار شدنه. همون شهریه که خیلی ها یه چهار دیواری خصوصی مجلل دارند و از پشت شیشه های ماشین مدل بالاشون مردم را با بی تفاوتی نگاه می کنند.

لعنت به این استرالیا که اینقدر استاندارد زندگی اش بالاست! و توقع من را از زندگی بالا برده. هر چقدر فکر میکنم که من آیا میتونم دوباره به زندگی در تهران فکر کنم، جوابش منفیه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 13:48  توسط امیر  | 

سفر به تهران

چقدر خوشحالم كه اين هفته دارم مي آيم تهران! دلم براش زود تنگ شده. مي دونم كه از ترافيك و آلودگي سرسام ميگيرم، ولي بازم دلم ميخواد بيام تهران، آدم ها هميشه وابسته به خاطرات شون هستند. خاطره ها هم اونجايي هست كه بزرگ شده ایم.

خوشبختیها را تا وقتي كنارت هستند نمي بينيشون، ولی وقتي دور ميشي ازشون قدرشون را مي فهمي. از مزيت هاي مهاجرت همينه كه مي فهمي چقدر تو زندگي هامون خوشبختي های بی نظیری داشتيم، الان هم در خارج احساس خوشبختي ميكنيم ولي از نوع غریبش!

ولي وقتي رفتیم تهران تازه براي خوشبختيهاي خارج دلمون تنگ ميشه، بعدش دلمون مي خواد دوباره برگرديم خارج! يعني بدبخت كردم خودمو با اين مهاجرت، نمي دونم اين خوشبختي ها كي و كجا يكجا جمع ميشند كه ديگه اينقدر الاخون بالاخون نباشم. فعلا كه حالا حالا ها بايد به دنبال خوشبختي بدوم از اينجا به اونجا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1392ساعت 8:47  توسط امیر  | 

Adelaide Botanic Garden

به مناسبت چهارمین سالگرد تولد وبلاگ روزگار نامه.

بعضی وقت ها یه جاهایی اینقدر جلو چشمه که اصلا به چشم نمی یاد! مثل همین بوتانیک گاردن آدلاید.

معماری اکثر شهرهای بزرگ طوری طراحی شده که مرکز شهر CBD در محاصره نوار سبزی قرار گرفته که شامل پارک ها، باغات و رودخانه است.آدلاید هم همین طوری طراحی شده. در ضمن تو استرالیا مد هستش که هر شهری از کوچیک تا بزرگ یه باغاتی می سازند به نام بوتانیک گاردن و داخلش همه جور درخت و گل و بته از جاهای مختلف دنیا می کارند و ازشون با احترام نگهداری می کنند! هزینه نگهداری این پارک را هم شرکت های خصوصی متقبل می شوند و روی در هر کدوم از گلخانه ها اسم یک شرکت به عنوان اسپانسر نوشته شده و خیلی هم بهش افتخار می کنند!

تو آدلاید هم باغی به این نام وجود داره و در کنار مرکز شهر قرار گرفته. زیبایی این باغ از جهت نگهداری درختان کهن و تنومند و گلخانه های بزرگ برای گیاهان استوایی و مردابی و زیبایی و آرامش بی نظیر اون است. به دلیل نزدیکی این باغ به مرکز شهر اکثرا من موقعی که احتیاج به وقت هدر دادن داشته باشم برای قدم زدن به این باغ میرم و جای شما را خالی می کنم.

البته قطعا من با این تصاویر نمی تونم زیبایی این پارک را نشون بدم. برو به تصاویر بیشتر

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1392ساعت 17:56  توسط امیر  | 

Mount Lofty

در تپه های آدلاید زیباترین دیدنی های طبیعی آدلاید را می توان پیدا کرد. هنوز کشف جاهای جدید در آدلاید من را به وجد می آورد. یکی از جاهایی که جدیدا رفتم و مدتها بود وصفش را می شنیدم Mount Lofty بود.

این مکان بالاترین نقطه ارتفاعی آدلاید می باشد که دید پانورامیک منحصر بفردی از تمام شهر آدلاید را به شما می دهد. این نقطه یک مسیر پیاده روی یک ساعته نه چندان ساده و یک مسیر سواره رو پیچ در پیچ دارد. من مسیر پیاده را رفتم و لذت چند برابر بردم. البته در مقصد، گروه های دوچرخه سوار با تجهیزات حرفه ای را هم می بینید که از مسیر شیب دار سواره برای دیدار از منطقه آمده بودند.

مسیر پیاده رو از منطقه ای به نام Waterfall Gully شروع می شود و یک آبشار با دریاچه زیبا در ابتدای مسیر وجود دارد که در فصل پر باران آبشار پر آب و زیبایی است. از این مسیر با چند شیب زیاد به مدت یک ساعت و نیم بعد از عبور از مسیر های زیبا و با مناظر بکر و دیدن کانگورو و طوطی و کوالا به ارتفاع می رسید و دید فوق العاده از شهر نفس هر بیینده ای را حبس می کند.

عکس های بیشتر در : http://en.wikipedia.org/wiki/Mount_Lofty

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1392ساعت 2:50  توسط امیر  | 

ماهیگیری

تا حالا از خودتون پرسیدین، آخرین باری که کاری را برای اولین بار انجام داده اید، کی بود؟

من برای خودم بهتون می گم از وقتی که استرالیا اومدم کارهای زیادی را برای اولین بار تو زندگیم انجام دادم. یکی از این کارها ماهیگیری است. ماهیگیری یکی از سرگرمی کم هزینه و مفید در استرالیا است. با خرید یک عدد چوب و قلاب ماهیگیری از Kmart به میزان 30 دلار می توان روزها و ساعت ها سر کار رفت.

البته برای ماهیگیری درست و حرفه ای احتیاج به فراگیری تکنیک و روشها آن را نیز داشتم که با کمک یوتیوپ و با صحبت ماهیگیرها قدیمی تر ازشون یاد گرفتم که چه کار کنم. هر چند هنوز بعد از هر ماهیگیری میریم ماهی می خریم و میاریم خونه می خوریم. پیشنهاد می کنم اگه در آدلاید هستید حتما این سرگرمی مفرح و آرامبخش را امتحان کنید. برای شروع هم می تونید از اسکله های سواحل Glenelg و Henley یا West Lake شروع کنید.

در شهرهای دیگه مثل سیدنی و ملبورن و پرت برای ماهیگیری مجوز روزانه لازم داره و مبلغی رو باید پرداخت کرد ولی در آدلاید بدون هزینه این کار امکان پذیر می باشد. یک از جاذبه های توریستی آدلاید ماهیگیری بدون هزینه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 5:13  توسط امیر  | 

سرسره

این عکس وصف حال این روزهای منه. ناراحتم از اینکه زود یادم رفته بود که بیزینس بی رحمه و من در این کشور غریب از هیچ کس نباید توقع حمایت و پشتیبانی و صداقت داشته باشم. و شادم از اینکه که این بار هم چیزهای جدیدی یاد گرفتم، پس پوستم کلفت تر بشه، چشمم هم در بیاد، تا دفعه بعد درست تر و بهتر عمل کنم!

بعد از شش هفته به علت اتفاقات پیش بینی نشده و پیش شرطهای فضایی مالک مغازه و به علت اینکه ما یه لا قبا پا شدیم از اون ور دنیا اومدیم استرالیا، بدون ضامن معتبر و گارانتی بانکی و ملک شخصی و سابقه کاری لوکال و سرمایه آنچنانی و می خواهیم بیزینس کنیم! مجبورم کردند که از مغازه بیام بیرون ...

داستان تلاش من یه کم مفصله و قصد ندارم به جزئیات بپردازم ولی همه جای دنیا اعتبار و سابقه حرف اول رو برای پیشرفت می زنه. روز اولی که اومدم به من خونه هم نمی دادن ولی بعد از گرفتن خونه اول دیگه برای بعدی مشکلی نداشتم. برای بیزینس هم همین مشکل پیش اومد من تلاشم را دوباره می کنم. در اینجا برای اولین خونه، اولین کار، اولین بیزینس، به مهاجر به این راحتی اعتماد نمی کنند. برای کار کردن باید سابقه داشته باشی و برای سابقه داشتن باید کار کرده باشی ! حالا شما بگید اول مرغ بود یا تخم مرغ ..



+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1392ساعت 2:55  توسط امیر  | 

مطالب قدیمی‌تر