روزگار نامه ( استرالیا، آدلاید )

ما اینیم دیگه

این روزا وقتی با ایرانی های جدید آشنا می شم جزو اولین سوالاتی که رد و بدل می شه اینه که چند وقته اینجایی؟ من تا می گم چهار سال، می گن پس خیلی قدیمی هستی ما تازه اومدیم. واقعا اینجاست که می فهمم که چهار سال طول کشید تا من سعی کردم بفهمم تو استرالیا چه خبره و هنوز هم فکر می کنم یه تازه وارد هستم!

چند روز پیش داشتم هارد لب تاپم مرتب می کردم به هشت کتاب معروف ایلتس رسیدم. به خودم گفتم چه خوب الان بزار ببینم چقدر زبانم بهتر شده و یکی از تست های عذاب آور لیسنینگ دوباره گوش کردم. ااااا این که مثل آب خوردنه !! پس چرا اون موقع من اینقدر عذاب می کشیدم. بعد می بینم که چهار سال طول کشید تا من بفهمم اینا چی می گن ولی هنوز هم می دونم زبانم از یک بچه دوازده ساله ضعیف تره و آرزو می کنم کاش می تونستم با دخترم برم مدرسه چون اون صد برابر بهتر از من شده.

قبل از اومدنم استرالیا به خودم می گفتم هر کسی که تو کار پیدا کردن مشکل داشته باشه من یکی ندارم! من رو با این همه سابقه کاری و دانش تخصصی رو هوا بردن. ولی داستان من طولانی شد که شرح قصه رو می دونید. الان که شش ماهه دارم کار تخصصی خودم را می کنم فهمیدم که تا وقتی که ما خودمون را برترین استعداد بدونیم هیچ جایی تو استرالیا نداریم! تا وقتی رزومه ما پر از عناوین مدیر و مهندس و دکتر و صاحب شرکت و همه فن حریف باشه، اینجا کسی حوصله این گنده گوزی ها را نداره. من هیچی از تخصص کم نداشتم ولی اشتباه می کردم من نباید همه چی بدونم، فقط یک چیز بدونید و حرفه ای خودتون را معرفی کنید.

دیگه اینکه من ماه بعد میام تهران دیگه حس قدیم را ندارم. دیگه دلم برای تهران تنگ نیست. فقط دلم برای خونه تنگ شده. این خوبه یا بد هنوز نمیدونم ولی این رو می دونم که بالاخره با خودم کنار اومدم.

بجز تهران جای دیگه هم میشه زندگی کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۱ آذر۱۳۹۴ساعت 6:43  توسط امیر  | 

آرامش و طوفان

دیگه تو سال چهارم مهاجرت مثل یه بچه ای می شی که دیگه همه چی حوصله ات رو سر می بره. تنها چیزای خوبی که این روزها ازش لذت می برم دوچرخه سواریه و تپه نوردیه و دوستای خوبه. دوست دارم ساعت ها برم پدال بزنم و کل چهل کیلومتر خط ساحلی آدلاید را از شمال تا جنوب رکاب بزنم. فرداش هم برم بالای کوه بلند شهرمون و نفسم را پر کنم از طراوت هوا و برگردم و یه هفته دیگه را مثل یه گلوله به همون سرعتی که شلیک میشه تموم کنم و دوباره هفته بعد.

دیگه تیپ آدم ها را می شناسی با یک کلمه می فهمی طرف چقدر تو چنته اش داره. دیگه می دونی که اینجا با غر زدن و لعنت گفتن به زمین و زمان هیچی عوض نمی شه و اونایی که فقط می نالن به هیچ جایی نمی رسن و تو رو هم با خودشون می کشن پایین. عوضش می گردی آدمایی را پیدا می کنی که دنیا و دلشون بزرگه. آینده را روشن می بینن و با همون امکاناتی که دارند زندگی می کنن. بهت انرژی می دن و ازت نیرو می گیرن.

دیگه به این فکر می کنم که یه جا این کوله پشتی مو بزارم زمین ولی ته دلم راضی نمی شه. بازم می خوام برم جاهای جدید، سفرهای جدید، آدم های جدید. از وقتی اومدم بیرون هر روز می فهمم که چقدر وقت کمتر دارم و جاهای بیشتری را ندیدم. چند هفته پیش حدود دو هزار کیلومتر رانندگی کردم از آدلاید رفتم ملبورن و موقع برگشت از مرز ساحلی اقیانوس سمت جنوب استرالیا برگشتم. هر چقدر از زیباییش بگم کم گفتم عکس هاشو می تونید تو ایسنتاگرام من ببینید. این سفر من را آتیش زد و تصمیم گرفتم سال بعد یک بار دیگه مهاجرت کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ آبان۱۳۹۴ساعت 14:48  توسط امیر  | 

وطن

مهاجر، حکایت غریب کسی هست که یه بقچه برداشته و با کنجکاوی از خونه اش زده بیرون، تا ببینه اون بیرون که این همه مدت تو رویاهاش می دید چه خبره و چی چیز شگفت انگیزی می تونه پیدا کنه. سال ها می گرده و دنبال یه گمشده ای می گرده و همش ته دلش می دونه که اون گمشده، یه جایی تو همون تو خونه قدیمی اش پیدا میشه، ولی دیگه نمی تونه به این زودی ها دوباره برگرده تو اون خونه ای که همه چیش اونجا جا مونده، باید سفری که شروع کرده را تمام کنه.

مهاجرت، سفر به درون خود آدم هاست. بعضی وقت ها می شینم کنار خودم و خودم را می بینم. از لذت رنجی که گاهی وقت ها می کشم، سرشار می شم و به بازی که سرنوشت و شانس و تقدیر باهام می کنه می خندم. ظرفیت من همینه! چقدر بی ظرفیت بودم.

مهاجر، کسی هست که هر چقدر سعی می کنه نمی تونه اهل این دنیایی بشه که متعلق به اونجا نیست. دنبال خودش می گرده تو آهنگ های قدیمی و خاطرات و عکس ها، دنبال عطر و بوی خونه. همه جا دنبال یک صدا یا چهره آشنا می گرده ولی نیست. گوشاش همیشه تیزه به خبر های خونه اش. در هوای وطن بی قراره. 

مهاجر، همیشه می دونه و درک می کنه که مال اینجا نیست و نخواهد بود و براش وطن برای همیشه وطن می مونه و آخرش بر می گرده.

 البته مطمئن باشید افسردگی نگرفتم. این پست هم در حال گوش کردن به آهنگ های شجریان در غربت دلم گرفت اینجا نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ مهر۱۳۹۴ساعت 15:16  توسط امیر  | 

راه اندازی کسب و کار در استرالیا

وقتی من تصمیم گرفتم کسب و کار خودم را تو استرالیا شروع کنم. کل اینترنت را گشتم فقط در حد یک یا دو پاراگراف اطلاعات به فارسی تونستم گیر بیارم. که اون دو تا هم نقل قول یا یک تجربه شکست خورده بود و تقریبا هیچ کمکی بهم نکرد. الان هم که گهگاهی تبلیغات افرادی را می بینم که پکیج مشاوره و سی دی راه اندازی کسب و کار در استرالیا را می فروشن و از بی اطلاعی هموطنان می خوان کاسبی کنن واقعا ناراحت می شم.

برای همین حاضرم تجربه خودم را به اشتراک بزارم تا کمکی برای بقیه باشه تا درست تصمیم بگیرند. اگه تو شرایطی هستید که می خواهید بطور جدی این کار را انجام بدید، سه قدم باید بردارید.

اول خرید یه بیزینس : من توصیه نمی کنم تو این کشور از صفر شروع کنید. مردم اینجا خیلی فرق می کنند. اصلا شبیه ما فکر نمی کنن. سلایق دیگه ای دارن. پس برید بگردید یک کسب و کار در حال کار که فروش داره و محصولش و در آمدش مشخصه را بخرید. از 30 هزار دلار تا 100 هزار دلار می تونید یه کسب و کار ساده را بخرید که می تونه حداقل هزینه جاری یک خانواده را تامین کنه. البته خودتون هم باید زحمت کار کردن را بکشید. نه که فقط هر شب پولای صندوق را دسته کنید. هزار و یک نکته تو خرید بیزینس هست که یک اشتباه کنید مالتون پریده!

دوم شروع کاسبی : اینجا همیشه حق با مشتری است. اصلا هم شوخی ندارن. مثل یک نوزاد باید از کسب تون مراقبت کنید. تبلیغات بد جوری اینجا کار می کنه. کیفیت کار هم یه نوع تبلیغه. از زحمت و کار زیاد هر چقدر بگم کم گفتم. کار کار کار! پشتوانه مالی داشته باشید هیچ وقت کاسبی را با جیب خالی شروع نکنید.

میزان فروش به خیلی چیزا بستگی داره، زمان فوتبال، تعطیلی مدارس، کریسمس، گرما، سرما، بارون ! به همین خاطر فروش بالا و پایین داره. هزینه ها اینجا اگه کنترل نشه دیگه جلوش را نمی شه گرفت از برق و گاز و حقوق کارمندا و اجاره و مواد اولیه و مالیات دولت و هزار تا خرج پنهان و آشکار می تونه شما را به ورشکستگی برسونه. پس همیشه یک حسابدار خوب با یک نرم افزار خوب داشته باشید تا با دقت هزینه و درآمد را رصد کنید. باز هم می گم هزار و یک نکته دیگه هست که باید برای کاسبی دونه به دونه رعایت بشه. مثل یه بازیه که هر روز باید با دقت بازی بشه. اگه بازی را درست بازی نکنید باختید.

سوم فروش بیزینس : می تونم بگم حساس ترین مرحله است. اگه نتونسته باشید مرحله قبل را خوب بازی کنید اینجا باختید و در نتیچه سرمایه اولیه تون به باد رفته. اینجا وقتی یک مغازه را اجاره می کنید مثلا تا سه سال شما دیگه برده مالک مغازه اید و کل سه سال را باید اجاره بدید. دیگه دست شما نیست یا باید یه نفر را پیدا کنید جای خودتون بزارید یا تا آخرش اجاره بدین. شوخی هم نیست. فروش بیزینس هم چند مرحله داره که خیلی حساسه و هر اشتباهی می تونی معامله را خراب کنه و خراب شدن معامله معادل با خراب شدن اسم بیزینس هست و بازار خریداران به محض مطلع شدن از این موضوع تا بتونن دیگه میزنن تو سر مال شما!

من فروش رستورانم سه ماه طول کشید و همون مبلغی را که بابت خرید داده بودم گرفتم در اصل سرمایه ام برگشت. من یک وکیل و مشاور با تجربه داشتم و قدم به قدم باهاش جلو رفتم. اینجا به این جور وکلا می گن Conveyancer شما ازشون کمک بگیرین.

اما می رسیم سر موضوع شیرین درآمد. آیا کسب و کار داشتن تو استرالیا می ارزه یا نه ؟!

نننننننننننننننننننننننننه گنده. اگه تخصص و مهارتی دارید که سالها توش تجربه دارید. همون را بچسبید. برای من هدف گذر از یک دوره سخت و جا افتادن در استرالیا بود. این کار برای من تجربه گرانبهایی بود. مردم اینجا را شناختم. زبانم بشدت پیشرفت کرد. دیگه از کسب و کار شخصی نمی ترسم. از همه مهمتر اقامت دائم خودم را با این کار گرفتم. الان هم برگشتم سر کار تخصصی خودم. شرایط من ایجاب می کرد که برای رسیدن به هدفم این دوره را طی کنم. آخرین توصیه اینکه اون کسب و کار باید تو خونتون باشه و باهاش عشق کنید.

+ نوشته شده در  جمعه ۳ مهر۱۳۹۴ساعت 17:32  توسط امیر  | 

خداحافظی در اوج

طبق معمول این دفعه هم تو اوج خداحافظی کردم. آخرین باری که اینکار را کردم وقتی بود که از تهران زدم بیرون و دفعه بعد هفته پیش بود که از رستورانم اومدم بیرون و کلید و مهمتر از اون صندوق را سپردم به نفر جدیدی که رستوران را از من خرید. الان وارد یه مرحله جدیدی از زندگی تو استرالیا شدم.

روزهای اول که رفتم سر کار اصلی خودم، مثل یه موتوری جت با حداکثر اسب بخار کار می کردم انگار سه سال انرژی من جمع شده بود که یهو بترکونم. بعد از یک ماه شدم موضوع خنده همکارام. کاری که براش صد ساعت پیش بینی کرده بودن را سی ساعته جمع می کردم و آرامش شرکت بهم ریخته بود! اینجوری شد که ترمز دستی را کشیدم تا مثل خود استرالیایی ها کار کنم، ریلکس! این شکمی که این همه براش زحمت کشیده بودم و شده بود شش تکه حالا داره کم کم داره بر می گرده به دوران پسین مهاجرت و جلوتر از خودم وارد اتاق می شه.

پرونده رستوران بسته شد با کلی خاطره و استرس و تجربه های خوب و بد. یه چند هفته ای طول می کشه که دیگه کاملا از مغزم پاکش کنم. از دست مشتری های پرتوقع استرالیایی که حقشون را تا سنت آخر پولی می دن می شناسن و ازت طلب می کنن، راحت شدم. صد تاشون را خوشحال که از در بیرون کنی کافیه که یکی ناراحت باشه، خستگی را می زاره تو تنت و از زندگی پشیمونت می کنن.

از اون طرف الان شدم مشتری پر و پا قرص برنامه های آشپزی و دیگه الان آشپزخانه را درک می کنم و سس میزم در حد ایتالیا. دیگه خودم را یه شف می دونم و آشپزی را می فهمم. همکارام استرالیاییم می پرسن آشپزی تو خونه می کنی؟ وقتی می فهمن من رستوران دارم و آشپز وافعی هستم همشون غش می کنن! واقعا هم استرالیایی ها عاشق آشپزی هستن و نصف برنامه های مهیج شون نشون دادم مسابفات آشپزی با آشپزهای سخت گیر عصبی و بد اخلاق و خوشگله.

امروز بعد از یک سال و نیم اولین آخر هفته ای است که من وافعا تعطیل هستم و تو خونه نشستم و براتون این جفنگ ها را می نویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۹ شهریور۱۳۹۴ساعت 16:40  توسط امیر  | 

فقر در استرالیا

الان که بعد از یک سال و نیم شدیم کاسب محله! تو محله مون خیلی ها برام دست تکون می دن. برام بوق می زنن و مشتری ها هر هفته میان مغازه تا وقتی پیتزاشون آماده بشه از همه چی با هم صحبت می کنیم و اخبار را با هم بروز می کنیم. خانم های پیر هم که میان هر هفته پیتزاشون را می برن کلی ازمون تعریف می کنن و می گن شما بهترین پیتزای شهر را دارین. از همه اینا بگذریم چند تا مشتری بی خانمان دارم که خیلی برام جالب هستن.

اوایل که می اومدن ازم پیتزا نسیه می خواستن و می گفتن قول می دیم فردا پولشو بیاریم و خوب از ظاهر و بوی تنشون مشخص بود طرف یه یک سالی هست که حموم نرفته و آهی تو بساط نداره، من هم خوب آدم خوب می گفتم باشه بیا اینم یه پیتزا برو سیر شو و پیش وجدان خودم خوشحال بودم. بعدش یه پیتزا میکر استرالیای دارم همیشه بهم اعتراض می کرد که چرا به اینا نسیه غذا می دی اینا همشون پول دارن، دولت بهشون پول می ده ولی می رن خرج الکل و سیگار و قمار می کنن وقتی پولشون تموم شد و گرسنه شدن میان سراغ تو. اوایل می گفتم باید با مردم نایس باشیم اینا فقیرن.

بعد از مدتی با یکیشون ارتباط گرفتم و شروع کردم از اوضاعشون پرس و جو کردن، هر جمله ای که بهم می گفت یه علامت تعجب بزرگ برام بود، از کار کردن خوششون نمیاد چون دیگه نمی تونن الکل بخورن! برای اینکه در طی روز حوصله اش سر نره می ره کنار دریا ماهیگیری و هر وفت ماهی می گیره شکمشو با سبزیجات پر می کنه و میزاره تو اجاق ذغالی و با لیمو می خوره. عاشق لازانیای رستوران ماست اون هم با پنیر پارمزان زیاد و حاضره هر مبلغی براش بده. هر دو هفته دولت بهش پول می ده و با اون پول تا یه هفته سرخوشه و مثل پولدارا زندگی می کنه و هفته دوم را بالاخره یه جوری سر می کنه. فلسفه زندگیش اینه که از اونجایی که یه بار آدم زندگی می کنه هر کاری که دوست داره را باید انجام بده، اینجوری زندگی کردن را من دوست دارم! 

خلاصه فقیرای ما از نداری کمرشون زیر بار مشکلات و مخارج زندگی خم میشه. حسرت و اندوه سهم این دنیاشونه. تو استرالیا فقراشون هم اینجوری...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۹ شهریور۱۳۹۴ساعت 16:36  توسط امیر  | 

زندگی کنیم

تو فرهنگ استرالیایی همه برای آخر هفته لحظه شماری می کنن. روز جمعه همه خوشحالن و همه از هم می پرسند که خوب برنامه ات برای فردا چیه؟ بعد از تعطیلات هم از هم می پرسن که خوب با تعطیلات حال کردی؟ روزهای جمعه و شنبه پر فروش ترین روزهای هفته برای اکثر بیزینس هاست. همه پولاشون را تو این دو روز خرج می کنن. روزهای گرم آفتابی همه تو پارک ها و کنار ساحل یا طبیعت هستند. روزهای بارانی همه غصه می خورن که چرا هوا اینجوریه.همه پارک هاشون اجاق گازی یا برقی برای پخت کباب داره اون هم مجانی. با این که برق و گاز اینجا گرونه ولی این امکان مجانی هست تا همه بزنن بیرون.

تو استرالیا فقط کافیه اهل یه تفریحی باشی به راحتی دسترسی بهش مهیاست مهم نیست پولدار باشی یا بی پول. اگه اهل تنیس باشی زمین مجانی تو اکثر شهر پیدا می کنی. اگه اهل گلف باشی باز هم زمین مجانی! اگه اهل قایق سواری با حداقل هزینه بهترین قایق را می شه گرفت. اگه اهل ... در صورتی که تو کشور خودمون تنیس که قربونش برم گلف هم که اصلا!

تو یه جمله به نظر من اینا زندگی می کنن. اصلا نگران تورم نیستن یعنی واقعا نمی فهمن یعنی چی! نگرانی هاشون با ما فرق داره، از دست دادن کار براشون یعنی حقوق سنتر لینک، نگران خرج بچه هاشون نیستن چون سنتر لینک بهشون ماهی حداقل هزار دلار به ازای هر بچه پرداخت می کنه. نگران حمله هیچ کشوری هم نیستن چون اصلا مثل ما کشور همسایه ای ندارن که چشم دیدن هم دیگه را نداشته باشن. اینجا یک جزیره بزرگه که مردمش سرخوشن. یه دوره زندگی می کنن و تو هر سنی لذت اون سن را تجربه می کنن. چیزی که ما نداشتیم و همون به خودمون می گیم نسل سوخته!

ولی مشکل من از اونجایی شروع می شه که نصف بیشتر عمرم را غلط زندگی کردم. به من یاد ندادن که زندگی کنم. همیشه نگرانیم. تو بهترین جاها و شرایط هم که باشیم ناراضی هستیم. یادمون میره که در حال زندگی کنیم، یا افسوس گذشته را می خوریم یا نگران از آینده هستیم. من مدتهاست سعی می کنم در حال زندگی کنم. گاهی زندگی می کنم، گاهی دوباره بر می گردم به روش قدیمی، ولی بازم دوباره سعی می کنم زندگی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ مرداد۱۳۹۴ساعت 6:36  توسط امیر  | 

کار مرتبط

می خوام براتون از کار پیدا کردنم بگم. این قسمت از جالبترین و مهیج ترین قسمت های مهاجرته. من بعد از سه سال تونستم کار مرتبط با رشته و تخصص خودم تو یکی از بهترین شرکت های آدلاید پیدا کنم. این اتفاق به نظر خودم نتیجه اتفاقات زنجیر وار خوب و بدی بود که برای من تو این سه سال افتاد.

به خاطر ویزای مزخرف من! و عدم دسترسی به شهر های اصلی باید خیلی محدود دنبال کار می گشتم و تخصص من هم که یه چیزی تو مایه های اژدها کشی است. بعد از 60 بار اپلای کردن و 7 بار مصاحبه بالاخره موفق شدم که افر یک کار خوب را بگیرم. مهمترین نکته این موفقیت من پیگیری روزانه و درس گرفتن از اشتباهات گذشته ام بود.

خیلی های اینجا با افتخار می گن 500 تا اپلای داشتم ولی هیچ وقت حتی برای مصاحبه هم دعوت نشدن. با احترام به تخصص و کارایی این دوستان، نظر من اینه که تغییر تاکتیک در هر بار اپلای مهمترین قسمت قضیه است.

خودمون که می فهمیم کجا ضعف داشتیم و کجا کم کاری کردیم و اشتباهاتی که کردیم چی بود، پس دفعه بعد اون اشتباه را نکنیم. براتون مثال می زنم. پروسه استخدام تو استرالیا یه پروسه پیچیده و چندلایه است. که اولین سد، همون داشتن رزومه تاثیر گذاره. دومین کاور لتر خوب. سومی رد شدن از سد رکریتر یا HR هست. لایه آخر هم مصاحبه حضوری تخصصی است. گذشتن از سه سد اول شانس گرفتن کار را به 90 درصد می رسونه.

من هر بار تو هر مرحله اشتباهاتی می کردم که تا مدت ها می زدم تو سرم تا دردش یادم بره. یه بار سه روز وقت گذاشتم تا یه روزمه خوب نوشتم و اپلای کردم، بهم زنگ زدن! پس سد اول و دوم را رد کردم ولی وقتی تلفنم زنگ خورد کجا بودم. داشتم برای رستوران تو کوچه های شهر آدلاید تبلیغات پخش می کردم با کوله پشتی و در حال عرق ریختن! وسط بوق ماشین ها و سر و صدای شهر سعی کردم جواب رکریتر را بدم. که خوب گند زدم و کار خیلی خوبی از دستم پرید.

اشتباه کردم ولی دفعه بعد بهونه آوردم که الان جای مناسبی نیستم و قرار صحبت را تنظیم کردم برای یه محیط آروم و با دسترسی به پرینت رزومه و شرح کار، بعد جواب طرف رو دادم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ تیر۱۳۹۴ساعت 2:8  توسط امیر  | 

سه سالگی

این روزها دقیقا سه ساله از ورود من به خاک استرالیا می گذره. خیلی خوب بود این سه سال، کلی جاهای جدید دیدم، کلی دوستای جدید پیدا کردم، کلی غذاها و  مزه های جدید خوردم. چاق شدم، لاغر شدم! ناامید شدم، خوشحال شدم. کابوس دیدم، استرس کشیدم. زندگی کردن و آرامش را تجربه کردم. یه جور جدید دنیا را دیدم. یه جور دیگه زندگی کردم. فقیر شدم، پولدار شدم. از همه باحال تر آشپز شدم.

خلاصه عجب سه سال خوبی بود. الان فکر می کنم این همه اتفاقات خوب و بد برام افتاد ولی الان خوشحالم. چون هم اقامت دائم گرفتم هم کار خیلی خوب تو رشته خودم پیدا کردم و هم تو استرالیا یه بیزینس دارم! باورم نمی شه این همه اتفاق خوب.

این کار زندگیه همیشه اتفاقات خوب وقتی می افته که از همه چی قطع امید کردی و دیگه داری خودتو آماده می کنی که از تلاش دست برداری یهو اون اتفاقه می افته. لعنتی استرالیا اول شیرت را می کشه تا از توان بیفتی آخرش یهو روی خوش را بهت نشون می ده.

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی.

شاید روزی تو یه وبلاگ جدید دوباره شروع کنم به نوشتن.

 خداحافظ.

(منصرف شدم. جدی نگیرید بر می گردم! )

+ نوشته شده در  سه شنبه ۹ تیر۱۳۹۴ساعت 16:50  توسط امیر  | 

Clipsal 500

یکی از مهیج ترین و باحالترین اتفاقات شهر آدلاید این هفته برگزار شد. من بعد از دو سال بالاخره دلم را به دریا زدم و با خریدن یک بلیط صد دلاری رفتم تا مسابقات ماشین سواری معروف آدلاید را از نزدیک ببینم.

این مسابقات از سال 1999 با شرکت خودروسازان معروف دنیا برگزار می شه. اینجا مسابقات و نمایش های فوق العاده ای از دوچرخه ها و موتور سوارها و ماشین های قدیمی و سوپر مدرن برگزار شد و پرواز جنگنده ها و حرکات ایروبیک آنها زیبایی صد برابری به مسابقات داده بود.

امسال نزدیک سیصد هزار نفر بلیط مسابقات را خریدن، و از نمایشگاه و مسابقات دیدن کردن. این مسابقات امسال شصت میلیون دلار به اقتصاد استرالیای جنوبی تزریق کرد و کلی توریست وارد این شهر شدن و این بخاطر اهمیت این مسابقات در استرالیا است.

لینک سایت مسابقات و بقیه عکس ها در اینستگرام.

https://www.clipsal500.com.au

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:3  توسط امیر  | 

Adelaide Fringe Festival

فستیوال آدلاید فرنج بزرگترین بازار مکاره هنر در نیم کره جنوبی است که این روزها از سال 1960 هر سال در آدلاید برگزار می شه. تو این فستیوال 4000 هنرمند از سراسر استرالیا و دنیا به مدت 24 روز هنر نمایی می کنند. سیرک، شعبده بازی، رقص، تئاتر، آکروباتیک، موسیقی و هر چی که فکر کنید تو این فستیوال پیدا می شه.

شب اول افتتاحیه با رژه کل گروه های هنری تو سطح شهر انجام می شه که جمع خیلی زیادی از مردم به تماشا هنرنمایی گروه ها می رن و بعد در سیتی با فروختن بلیط نمایش کامل خود را به اجرا می گذارند. این فستیوال یکی از مهم ترین جذابیت های توریستی آدلاید هست که کلی توریست روانه این شهر می کنه.

http://www.adelaidefringe.com.au

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 4:29  توسط امیر  | 

Santos Tour Down Under

سه تا کار تو آدلاید از فرایض واجب است. یکی شنا دومی دوچرخه سواری سومی باربیکیو! این روزها برای احیای فریضه واجب دوم یعنی دوچرخه سواری، فستیوالی در جریان است به نام Tour Down Under که به مدت یک هفته مسابقات و نمایشگاه دوچرخه سوارهای حرفه ای از سی کشور جهان برگزار می شود.

این مسابقات در نوع خود در دنیا مورد توجه زیادی قرار می گیره که بعد از مسابقات Tour de France فرانسه رتبه پنجم در دنیا را دارد. این مسابقات هشت روز در جریان است و نزدیک به 1 میلیون نفر ازش بازدید می کنند. تمام برندهای معروف دوچرخه ساز تو نمایشگاه حضور دارند و دوچرخه هایی با قیمت 20 هزار دلار را به نمایش می گذارند.

من هم چند بار نمایشگاه را رفتم و چند تا از مسابقات را از نزدیک دیدم که خیلی برام جالب بود و واقعا از کلاس جهانی مسابقات لذت وافر بردم. یکی از کارهای قشنگه شهرداری آدلاید تشویق مردم به همراهی تیم های ورزشی در مسیر های مشخص شده است و هر کسی می تونه پشت سر تیم های مسابقه در مسیر های کاملا محافظت شده با دوچرخه و تجهیزات شخصی راه بیوفته و از امکانات فراهم شده در مسیر برای تیم های ورزشی هم استفاده کنه. من هم یکبار دنبال یه تیم ورزشی با دوچرخه ام راه افتادم ولی بعد یک ساعت تاخیر به خط پایان رسیدم !

http://www.tourdownunder.com.au

بقیه عکس ها را در اینستگرام دنبال کنید...

+ نوشته شده در  جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 4:7  توسط امیر  | 

کش

کش Cash یا همون اسکناس خرج کردن، معنی عمیقی تو فرهنگ استرالیا داره. درک این فرهنگ برای ما یه کم سنگین و ناگواره! سختی قضیه اینجاست که ما تو مملکت گل و بلبلی زندگی کرده ایم و هیچ وقت نگران این نبودیم که پولی را که تو حساب بانکی مون جابجا می کنیم یه روزی ازمون بازخواست کنند. ولی اینجا قضیه خیلی فرق می کنه!

تو استرالیا هر شخصی که بیش از شش ماه تو خاک استرالیا باشه و کار کنه، باید میزان درآمد خودش را هر سال اعلام بکنه و بر اساس اون مالیات به دولت فخیمه بده. میزان پولی که وارد حساب بانکی می شه و خارج می شه مبنای محاسبه مالیات هر شخص به حساب می یاد و دولت دسترسی قانونی و مستقیم به حساب بانکی هر شخصی داره و مامور مالیات هر سال میزان درآمد اعلام شده شما را با حساب بانکی شما مقایسه می کنه و اگه مشکل و اختلافی وجود داشته باشه باید جواب پس بده.

بخاطر همین چماق قانونی یک اقتصاد زیر زمینی تو استرالیا شکل گرفته به نام کش Cash، اکثرا ملت اینجا دو تا حساب کتاب برای زندگی شون دارن. پولی که تو حسابشون میاد و پولی که کش در میارن و خرج می کنند. خوب ناگفته پیداست که پول کش از مالیات می تونه معاف باشه چون هیچ وقت دولت از وجود و میزانش خبر دار نمی شه.

خیلی از کارگرها برای فرار از مالیات کش کار می کنند. خیلی از شاپ و مغازه ها فقط کش از مشتری پول می گیرند. خیلی از شرکت ها به کارمنداشون کش حقوق می دن. خلاصه کش تو زندگی استرالیا نقش کلیدی داره. پس اگه اومدید استرالیا یادتون باشه کش خیلی مفهوم داره!

یه نکته کنکوری دیگه اینه که خیلی ها اینجا از مهاجرها برای پول شویی سو استفاده می کنند!؟ چطوری. وقتی شما می خواهید پول یا همون ریال خودمون را با استرالیا بیاریم، حواله خرید می کنیم و به حساب بانکی تون صراف های محترم پول کش واریز می کنند و این پول های کش سوپر های ایرانی، افغانیه که از طریق مهاجران عزیز و معصوم بدون پرداخت مالیات به کشور دیگه ای منتقل میشه. بعد ممکنه یه روزی شما مجبور بشید بگید این پول از کجا اومده. ملطفتید که!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ آذر۱۳۹۳ساعت 2:59  توسط امیر  | 

شفاف سازی

این پست برای دوستانی است که قصد سفر به استرالیا را دارند و نگران آینده خودشون تو استرالیا هستند می نویسم و شفاف نظرم را نسبت به استرالیا می گم.

من اینجا کار سخت و بیشتری نسبت به ایران می کنم و اصلا پس اندازی نمی تونم بکنم هر چند گردش مالی خوبی دارم ولی هزینه های بالا و سیستم مالیات مسخره اش هیچ پس اندازی برام نمی گذارد. اگه من همین زحمتی که اینجا می کشم را ایران انجام می دادم خیلی خیلی وضعم بهتر بود. پس این را بطور قطع بدونید که ایران پول در آوردن و ثروتمند شدن خیلی راحتتره. من به شخصه الان هر چی دارم از کارم تو ایران دارم و همون پشتوانه حرکت من در اینجاست. اگه از شرایط اجتماعی و زندگی در ایران راضی باشید، طاقت آوردن در اینجا براتون سخت خواهد بود. ولی الان می گی خوب چرا موندی؟؟

می تونم بگم که تو استرالیا یه چیزایی را از دست می دی یه چیزایی را بدست می آری در مجموع کفه اون چیزی که بدست میاد سنگین تره، پس من به این نتیجه رسیدم که بمونم. پول زیاد قطعا تو کفه سنگین نیست چون اینجا حتما هر که بامش بیشتر برفش بیشتره.  اون چیزی که تو کفه سنگین تره یه تجربه جدید از زندگی است.

زندگی تو یک جامعه چند فرهنگه از کشورهای مختلف دنیا با آداب و رسوم و لباس و غذاهای مخصوص به خودشون. یه روز دوست داری میری رستوران چینی یه روز هندی یه روز تایلندی و هر روز ایتالیایی!! همشون با بهترین کیفیت و سرویس دهی.

احترام و رعایت حقوق شهروندی و حفظ حریم خصوصی افراد تو اینجا بیداد می کنه اصلا هر جور دوست داری زندگی کن و لباس بپوش یه روز دیدم یه یارویی با لباس تبتی مثل دالایی لاما داره از وسط خیایون رد می شه کلش هم هموجوری کچل! از ترافیک و رانندگی با آرامش اینجا که اصلا آب تو دلت تکون نمی خوره.

تجربه زندگی در هوای سالم و طبیعت زیبای اینجا را من خیلی دوست دارم. هر وقت خواستی بیست دقیقه ای برو ساحل غروب آفتاب را ببین، تو شن ها پا برهنه قدم بزن یا اصلا بپر تو آب. مسیر های بکر پیاده روی و دوچرخه سواری بسیار تمیز و مرتب اون هم وسط شهر. بدون اینکه هیچ گونه احساس مزاحمتی داشته باشی.

البته خیلی ها هستند که می گن بدون کار که اینها رنگی نداره باید پول در بیاریم تا از زندگی لذت ببریم! درست می گن پول شرط لازم برای استفاده از این امکانات با دل خوشه. ولی پول در آوردن و کار گیر آوردن تو استرالیا داستان داره و اصلا کار راحتی نیست. چون ما فرهنگ کاری مون فرق می کنه!! من خیلی ها را می شناسم که علارغم تخصص و تحصیلات خوب بعد از دو سال هنوز دارند کار کارگری می کنند و نگرانند. هر چند خودم هم کارگرم فقط فرقم اینه که حقوق بگیر کسی نیستم. ولی کسانی دیگه ای را هم می شناسم که کار خوب تونستن گیر بیارن ولی اونها هم یه جور دیگه ناراحتن. چون دل خوشی از کار کردن ندارن.

نکته مهم دیگه تفاهم در خانواده شما همسر، شوهر یا بچه شما است که آیا اینجا خوشحال هستند یا نه؟ در صورتی که یک نفر این وسط شرایط ایران را بهتر از وضعتون تو استرالیا تشخیص بده اینجا دیگه نمی تونید بمونید! اینا می گن بهش Happy Wife Easy Life، خیلی از بچه ها به خاطر همین موضوع جمع کردن برگشتن.

خلاصه اینجا همه باید کار کنند و پول در بیارن تا زندگی کنند. نه اینکه پولدار بشوند! اینجا سیستم به شما اجازه می ده که همه امکاناتی مثل خونه و ماشین و .. در ازای کار کردن داشته باشی. اون هم کار طولانی مثلا بیست سال، سی سال تا بعدش بتونی در دوران بازنشستگی گشنه نمونی. پس خودتون را برای تغییر اساسی و کار زیاد و طولانی مدت آماده کنید و از لحظات زندگی با امکانات اینجا لذت ببرید.

+ نوشته شده در  جمعه ۷ آذر۱۳۹۳ساعت 3:13  توسط امیر  | 

بازگشت به نوجوانی سوار بر دوچرخه

از اون اولی که اومدم استرالیا همش یه سئوال بزرگ برام وجود داشت که چرا ملت اینجا عشق دوچرخه هستن و هر کجا سر بر می گردونی یکی را می بینی که با دوچرخه اش داره صفا می کنه. کلا تو استرالیا دوچرخه تو همه جا، مسیر مشخصی براش در نظر گرفته شده و دوچرخه سواری تو استرالیا امنیت خیلی خوبی داره و در ضمن به خاطر تمیزی هوا لذت چند برابری هم داره. شهر آدلاید هم مسیرهای دوچرخه سواری خیلی زیبایی داره که از خط ساحلی شمالی جنوبی گرفته تا خط کنار رودخانه که از تپه های آدلاید تا ساحل امتداد داره و از وسط شهر می گذره.

من هم که آخرین دوچرخه ای که داشتم یه دونه از اون لحاف دوزی ها بود که همیشه خدا یه جاییش در میرفت و همش به جای دوچرخه سواری، مشغول تعمیرش بودم. خلاصه مدتیه نصمیم گرفتم که دوباره برگردم به دوران نوجوانی و رفتم سراغ خرید دوچرخه، تازه متوجه شدم که چه دنیایی شده بازار دوچرخه! هزاران مدل و وسایل جانبی. همه جای شهر فروشگاه های بزرگ دوچرخه فروشی هست با برندها و مدل های خیلی متفاوت و مختلف و حالا مدتیه بعد از کلی گشتن نهایتا دوچرخه خودم را گرفتم و الان دارم به جای همه شما صفا می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۸ آبان۱۳۹۳ساعت 3:29  توسط امیر  | 

مردی که نمی تونه به آرزوهاش برسه

این مرد 48 سالشه و از 16 سالگی هر روز داره کار می کنه. آخرین باری که مسافرت رفته 30 سال پیش به ملبورن بوده و تنها تصوری که از خارج از آدلاید داره فیلم هایی است که از تلویزیون می بینه. آرزوش اینه که اگه به اندازه دو ماه اجاره خونه اش با قسط ماشینش را پس انداز کنه، بتونه بره دور استرالیا سفر کنه. با خودش حساب می کنه شاید چهار سال دیگه اگه کارش را از دست نده و قسط ماشینش تموم بشه بتونه شروع به پس انداز کنه.

تو چشاش همیشه نگرانی از دست دادن کار موج می زنه و هر تغییر و هر نیروی جدیدی برای یه زنگ خطره. آرزو می کنه که شاید یه روزی یه پول درشت بهش بدن برای همین 12 ساله که هر هفته با امید تو لاتاری بلیط بخت آزمایی می خره که شاید یه روزی چند هزار دلار بهش پول بدن.

هیچ وقت از سیاستمدارها دل خوشی نداره. همیشه میگه اونا برک Break استراحتشون دو ساعت و نیم تو بهترین کافه و رستورانه و مال من دو دقیقه برای سیگار کشیدن. هیچ وقت پول تو جیبش نیست چون همه پولاشو دو دستی می ده برای اجاره و قسط ماشین و بیل Bills و با درآمد زنش که کارگری می کنه بقیه خرج خودشون را در میارن. هر سه ماه که قبض برق و گازش میاد تا مدت ها فکرش مشغوله که چطوری بتونه پرداختش کنه.

اصلیتش بریتیشه و وقتی سه سالش بوده اومده استرالیا، هیچ وقت پاسپورت استرالیایی نگرفته. می گه من یه بار برای ملکه قسم خوردم چرا دوباره باید این کار را بکنم. هیچ وقت سرزمین اجدادیش را ندیده چون توان مالیش را نداشته، لهجه اش همچنان یک انگلیسی غلیظه.

برای من کار می کنه و الگوی منه که گرفتار این سیستم نشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ آبان۱۳۹۳ساعت 3:19  توسط امیر  | 

چرا اومدی!

بعد از شش ماه که تو کارم با مشتری هام صمیمی می شم کم کم سئوالاتی ازم می کنن که مشخصه از روز اول تو ذهنشون بوده و حالا می خوان ازم بپرسن! اولین سئوالی که همشون می کنن اینه که قبلا چی کار می کردی؟ من هم با خنده می گم مهندس بودم. یکی گفت خوب اگه مهندس بودی و کار خوبی داشتی من نمی فهمم! پس برای چی اومدی استرالیا!؟ من یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش می کنم و می گم تا تو خاور میانه زندگی نکنی نمی فهمی من چی می گم. من هر چی بگم شما درک نمی کنید.

بعد خودم تو دلم می گم عجب جمله سنگینی به یارو گفتم. بعد یارو فکر می کنه الان اونجا سر همدیگه را داریم می بریم. بعد بهش می گم بیا بهت چند تا عکس از تهران تو گوگل نشونت بدم، باز کارم خرابتر می شه یه شهر قشنگ با یه کوه برفی خوشگل بالا سرش و برج های بلند و ماشین های مدل بالا! تعجب طرف چند برابر می شه که من دیگه اصلا درک نمی کنم چرا شما اومدی استرالیا.

من هم حالا دیگه مجبورم براش توضیح بدم که تو اصلا تصورش را می تونی بکنی که یه روز نتونی آسمان آّبی را به خاطر دود ماشین ها نبینی و چشات و ریه هات بسوزه. اصلا تحمل اینو داری که برای رفتن به سر کار روزی سه ساعت تو ترافیک بمونی. شما که اگه غذاتون پنج دقیقه دیرتر حاضر بشه اصلا ول می کنی می ری و دیگه بر نمی گردی، می تونی فکر کنی چطور باید برات گرفتن کمترین حقوق اجتماعی ات با همه بجنگی. اصلا شما سالی چند تا کشته تو جاده هاتون دارین! اصلا شما تورم می دونید یعنی چی! ارزش پول ملی، جنگ، تعصب، شعار، اسید!

یهو می بینم بغضم داره می ترکه، ولش کن اصلا به تو چه که من چرا اومدم اینجا. اصلا دنبال تجربه های جدیدم، دنیا را از یه ور دیگه می خوام ببینم. خودت اصلا از کجا اومدی؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ساعت 4:46  توسط امیر  | 

من و استرالیا

امروز حدود شش ماه از تجربه شروع بیزینس شخصی من در استرالیا گذشت. وقتی که اینجا در گیر کار می شی زمان مثل برق و باد می گذره. می دونید طبق آمار استرالیای جنوبی فقط 30درصد بیزینس های شخصی اینجا موفق می شوند که به ثبات برسند و ادامه بدن. من هم از ترس اینکه کاری که شروع کردم شکست نخوره، تو پنج ماه گذشته سخت کار کردم و با همه توانم سعی کردم هر روز با تمرکز و فکر کردن، بیزینسی که شروع کردم را به نقطه ثبات و سود دهی برسونم. تو این مدت برای اینکه بتونم پیشرفتم را تو کارم ببینم شاخص درست کردم و همه اطلاعات را رو اکسل بردم و الان شاخص ها نشون می ده که دارم به ثبات می رسم!

تو این مدت سبک زندگیم عوض شد، می گن اگه زندگی پرتحرکی داشته باشی عمر طولانی تری داری! من فکر کنم با این کاری که شروع کردم یه صد سالی عمر کنم. شکم که شش پک شده، بازو ها شده همش عضله، صورت استخونی. کمربند شلوارم را از رو سوراخ آخر می بندم بازم شلوار از تنم می افته. تو ایران که بودم دو سال رفتم ایروبیک به یه همچین تناسب اندامی نرسیده بودم که با پنج ماه کار تو رستوران رسیدم! این مهاجرت کلا یعنی اینکه مثل یه پازل هزار تکه خودتو بکوبی زمین و دوباره شروع کنی از اول بچینیش ! بعدش می بینی اون شکل اول نیستی داری یه شکل دیگه ای می شی.

 بعد از این مدت الان اگه امتحان ایلتس بدم تو لیسنینگ حتما 8 رو می گیرم. شوخی نیست روزی جواب 40تا تلفن و مشتری را جواب بدی و از هر سنی و تیپی، جوان و پیر و مست و دیوانه و بفهمی چی می گن و چی می خوان! انواع و اقسام آدما را باهاشون کار کنی و سیاست داشته باشی با هر کدومشون چطوری رفتار کنی. بعضی وقت ها کم میارم و دو تا نعره حسابی سر همکارام می زنم تا یه کم سبک بشم. البته یکشون سر همین موضوع قهر کرد رفت. بی ظرفیت!

 من الان دارم کاری را انجام می دم که تخصص اصلی من نیست و گاهی وقت ها برای کار اصلی خودم خیلی دلم تنگ میشه. ولی شرایط را که در استرالیا می بینم بیشتر به این نتیجه می رسم که داشتم یک بیزینس شخصی علارغم همه سختی هاش و بالا پایین شدن درآمدش، می تونه یه امنیت مالی خوبی را بهم بده و در کنارش به دنبال ادامه تخصص خودم باشم.

بعضی وقت ها خوشحالی، میگی خوب مگه آدم چقدر زنده است بزار ببینیم یه شکل دیگه بودن چه مزه ای داره، اسمشو می زاریم تجربه جدید و کشف دنیاهای ناشناخته! بعضی وقت ها ناراحتی، فکر می کنی شکل اولی که بودی چقدر راحت تر بودی، اصلا چرا باید شکل تو عوض می کردی! اونوقت دلت برای قیافه قدیمی ات حسابی تنگ می شه.

شروع یک بیزینس شخصی در استرالیا رویای خیلی هاست. به خاطر همین رویا، خیلی از ایرانی ها و افغان ها با راه اندازی رستوران های کباب و مشتقاتش تو همین آدلاید به دنبال راه اندازی یک بیزینس شخصی هستند و این مدت مثل قارچ هر گوشه ای از شهر آدلاید کبابی راه افتاده که از نظر من که یه مدته این کار را شروع کردم اشتباه بزرگی می کنند و بزودی خیلی هاشون ضرر می بینند، چون به نظر من اینجا اکثریت مشتری ها به خاطر سابقه اجدادیشون دنبال غذا با طعم ها خاصی با منشا اروپایی مثل ایتالیا، یونان و ... هستند.

 

منی که آخر تخصص آشپزیم درست کردن تخم مرغ با پنیر فتا بود الان متخصص در پختن شانزده نوع پیتزا و انواع و اقسام پاستاهای ایتالیایی شدم. اوایل کار فکر می کردم با یادگرفتن فن آشپزی 90 درصد کار تمامه ولی الان می بینم که فقط 30 درصدشه و بقیه اش ملقمه ای از تکنیکهای مشتری مداری، تبلیغات، مدیریت مالی و پرسنل، کنترل موجودی، زمان بندی و و و ... است.

اوایل که دوستانم از کار من مطلع می شدند اولین سئوالی که می کردند این بود که تلفن هم خودت جواب میدی؟ یعنی کابوس همه مهاجران وقتی که گوشی موبایل با یه شماره ناشناس زنگ می خوره ضربان قلب آدم می ره رو صد و بیست! و واقعا به نظر خودم تسلط به هیچ کدوم از مهارت های بالا برای من سخت نبود.

فقط سخت ترین قسمتش همینجا بود که بتونم یک سفارش دیلیوری از پشت تلفن بگیرم. فکر کنید باید جزئیات دقیق سفارش بدون اشتباه را با احترام بگیرید بعد آدرس و تماس و محاسبه مبلغ و جواب دادن سئوالات طرف با احترام و بدون اینکه درخواست تکرار کنی و طرف احساس آزار بکنه و آب تو دلش تکون نخوره. بخصوص اینکه یارو گشنه هم هست اصلا حوصله و اعصاب نداره. تازه الان بعد از سه ماه راه افتادم و به جرات می تونم بگم تاثیر شگرفی روی پیشرفت زبان داره. یعنی توصیه می کنم اگه اومدین اینجا اول برید کار تلفن جواب دادن پیدا کنید اونوقت سه سال جلو می افتید.

از نظر مشتری هم ما فقط مشتری استرالیایی داریم و چون تو منطقه نسبتا مرفه ای شاپ قرار گرفته خیلی باید تو کیفیت غذا و زمان بندی دقیق ارسال دقت کنیم. اوایل چند تا سوتی بد دادم که جاتون خالی از پشت تلفن فحش انگلیسی نشنیده بودیم که خوردیم! ولی الان دیگه جای فحش ازمون تشکر می کنند که چقدر پیتزاتون خوب بود و شما کارتون درسته و این حرفا.

در هر صورت این مدت بشدت گرفتار شدم و دیگه مثل گذشته نه وقت دیدن جاهای جدید را دارم و نه زمان کافی برای وبلاگ نویسی. شاد و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ مهر۱۳۹۳ساعت 15:9  توسط امیر  | 

معرکه

این روزها آدلاید زیباست و رنگ پاییز همه جا را گرفته و من مزد زحمات چندین ماه خودم را گرفتم و بالاخره صاحب شغل خودم شدم. همه جای دنیا روابط و آشنا کار می کنه و اینجا ده برابر بیشتر ! با کمک دوستانی که در این مدت باهاشون آشنا شدم و کمک هایی که به من کردند بالاخره تونستم رستورانی به نام خودم بگیرم.

الان به جرات بهتون بگم که رستوران داری اصلا کار ساده ای نیست و از نظر من که سالها پروژه های مهندسی انجام داده ام، مدیریت یک رستوران کار زیبا، پر فشار و کم از یک کار مهندسی نداره. قبل از اینکه بطور جدی وارد این کار بشم فکر می کردم دیگه تجربیات فنی خودم بدون استفاده می مونه ولی الان همون دانش داره به من کمک می کنه که ظرفیت کاری رستوران را بالا ببرم و فرآیند سنتی را تبدیل به یک فرآیند مکانیزه بکنم.

مطلبی بود که مدتها بود می خواستم در موردش بنویسم. یکی از مهارت هایی که شما در مهاجرت خیلی بهش احتیاج دارید برآورد درست از وضعیت و شرایط خودتون و درک شرایط اطراف هست. یعنی چی؟

همه ما ظرفیت های خودمون را داریم. درک این ظرفیت در وارد شدن به معرکه های زندگی نقش اصلی را در پیروزی یا شکست ما دارد. خوب اوایل که اومده بودم خارج همه چی برام تازگی داشت. تمیزی و زرق و برق خارج چشم آدم را می زند. بعد از چند ماه این احساس از بین رفت و جاش یه احساس تو خالی بودن و بیهودگی گرفت. هر وقت که از خونه خارج می شدم خودم را تو یه دنیای غریبه با هیچ ارتباط عاطفی پیدا می کردم و همش به خودت تلنگر می زدم که اینجا کجاست؟ و من اینجا چی کار می کنم؟ و اصلا چرا اومدم؟ این احساس تا مدت ها ذهن من را درگیر کرده بود.

هیچ نتیجه ای نگرفته بودم و این مرحله ای بود که من داشتم به سمت تسلیم شدن می رفتم. جراتشو داشتم که قبول کنم شکست خوردم و برگردم، ولی وقتی اولین باری که به تهران برگشتم به این نتیجه رسیدم که موندن تو استرالیا ارزش داره و باید بیشتر سعی کنم و از هزینه کردن نترسم.

می دونید چرا ماها تو کشور خودمون آدم های موفقی هستیم. چون ایجاد روابط کاری برامون ساده است و از محیط و پیچیدگی های زندگی تو تهران خبر داریم. به فکرم رسید نقطه ضعف من همینه! با گوشه خونه نشستن و سایت ها را شخم زدن و رزومه ایمیل زدن و چند تا تلفن زدن به هیچ جا نمی رسم.

پس وقتی برگشتم شروع کردم یه دیدن مردم اطرافم، ببینم اینجا مردم چطوری کار می کنند، چطوری رفتار می کنند، سعی کردم دوست پیدا کنم. رفتم تو مجامع مهندسی، رفتم تو بیزینس های کوچیک، یه مورد هم جرات کردم رفتم تو بیزینس بزرگ میلیون دلاری، با همشون صحبت کردم. کم کم شروع کردم به شناختن محیط اطرافم که جریان چیه؟ روابط آدم ها چطوریه؟ کی چطوری پول در می آره؟ کی پولداره؟ از چه راهی پولدار شدن؟ بهترین بیزنس ها کدومند؟ بدترین ها کدومند؟ راه های کار کردن چطوریه؟ خلاف کارا اینجا چکار می کنند! دلال ها، کاسب ها را شناختم با همشون ارتباط گرفتم. با همشون تماس داشتم حتی برای صرف کافی دعوتشون می کردم. آدم های بدرد بخورد و بدرد نخور را پیدا کردم می تونم بهتون بگم که من نزدیک 20 باک بنزین زدم تا همه جای این شهر را زیر و رو کنم.

این شهر غریب خارج، کم کم برای آشنا شد. سری بعدی که تهران اومدم یکی ازم پرسید شیخ بهایی کجاست من یک دقیقه فکر کردم تا یادم اومدم شیخ بهایی کدوم وره! از خودم تعجب کردم دیگه تهران برام ناآشنا شده بود و داشتم فراموشش می کردم! این یعنی چی؟ احساس غریبی بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ مهر۱۳۹۳ساعت 5:4  توسط امیر  | 

تحلیل روز

بله این بار که تهران هستم به نظرم نسبت یه هشت ماه پیش اوضاع فرق کرده. روحیه مردم بهتر شده و برخوردهای عصبی کمتر شده. امروز یه جوانکی تو تاکسی با آهنگ تبلیغی شامپو گلنار شروع کرد به بشکن زدن، بعد یه نگاه به من می کرد ببینه من چیکار می کنم من هم یه لبخند تحویلش دادم. اون هم بشکنش افتاد تو قر گردنش و الکی خوشحال بود. الان همینجوری مردم غمگین شهر تهران الکی خوشحال به نظر می رسن.

اوضاع اقتصادی به نظر من فرقی نکرده، ولی همین ثباتی که احساس میشه امید ها را زنده کرده. اتوبان صدر راه افتاده و شهر از حالت یه کارگاه ساختمانی پر خاک و خل داره در میاد. ساختمان های جدید و شیکی از تمام کوچه های شهر سر در آورده اند و به خاطر رقابت در فروش همه با نور پردازی و نماهای فاخر خودنمایی می کنند.

ولی هنوز ترافیک و آلودگی هوا غوغا می کنه و از نظر من بدتر شده. هوای همه جا مزه دود ماشین میده و اون ابر زشت سیاه همش رو شهر خوابیده. از ترافیک شهر همه می نالند و از آینده می ترسند که یک روزی این شهر تبدیل به یک پارکینگ بزرگ خواهد شد. چشمهام که این روزها میسوزه نگران بچه های شهرم میشم که چرا باید سهمشون از زندگی این باشه.

ولی هنوز تهران برای بعضی ها همون شهر فرصت های پول دار شدنه. همون شهریه که خیلی ها یه چهار دیواری خصوصی مجلل دارند و از پشت شیشه های ماشین مدل بالاشون مردم را با بی تفاوتی نگاه می کنند.

لعنت به این استرالیا که اینقدر استاندارد زندگی اش بالاست! و توقع من را از زندگی بالا برده. هر چقدر فکر میکنم که من آیا میتونم دوباره به زندگی در تهران فکر کنم، جوابش منفیه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 13:48  توسط امیر  | 

مطالب قدیمی‌تر